به تو بنگرم ترا ببينم ، كفر و جهل بودى . و اين سؤال موسى عليه السلام دليل اصحاب ما است از چند روى : يكى آن است كه پيغمبران صلوات الله عليهم به خداى تعالى و به صفات وى داناتر از همه خلق باشند . پس اگر روا نبودى ديدار خداى تعالى خواستن موسى باطل و خطا بودى . اگر دانستى كه نشايد ديدن نخواستى ديدار . پس اعتقاد موسى ما را اعتقاد بس . و سؤال او از دو بيرون نيست : يا دانست كه خداى تعالى ديدنى است و بخواست ، چنان كه معتزله گفتند آن است كه هركسى كه بر خداى تعالى چيزى روا دارد كه اين روا نيست باتفاق خلق كافر گردد . و اگر از خداوند عز و جلّ آن چيز درخواهد كافر شود . نبينى كه چون بر خداى تعالى ظلم روا نيست ، اگر گويد : يا رب ، ستم كن ، كافر گردد . پس اگر ديدار روا نبودى خواستن ديدار كفر بودى . و بر پيغمبران باتفاق كفر روا نبود و هركه [ 103 ب ] روا دارد كافر شود ، نعوذ بالله از مذهبى كه پيغمبران را به جهل يا به كفر منسوب كنند .
باز گفت : « و لما علق الله تعالى الرؤية بشريطة استقرار الجبل بقوله عز و جلّ ، فان استقر مكانه فسوف ترانى ، و كان ممكنا فى العقل استقراره لو اقره الله تعالى وجب ان تكون الرؤية المعلقة به جائزة فى العقل ممكنة » . گفت : چون خداى بربست مر ديدار را به شرط قرار گرفتن كوه ، چنان كه گفت : فان استقر مكانه فسوف ترانى . و اندر عقل ممكن بود آرام كوه ، اگر خداى تعالى ورا بيارامنيدى و بر جاى بداشتى تا نريختى . و واجب شد كه چون رؤيت را برقرار كوه بست رؤيت اندر عقل از شمار جايزات و ممكنات باشد .
معنى اين سخن آن است كه هر چيزى كه از جايزات باشد ورا مثل به جايزات زنند ، و ممتنع به ممتنع و واجب را به واجب ، نبينى كه چون خداى تعالى خواست كه ما را خبر دهد از كافران كه ايشان هرگز به بهشت اندر نيايند ، و دخول ايشان از شمار ممتنعات بود ؛ ورا مثل زد به چيزى كه از ممتنعات بود و هرگز نشايد كه آن باشد ؛ چنان كه گفت : و لا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط .
گفت : هرگز ايشان به بهشت اندر نروند تا اشتر به سوراخ سوزن
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 383
مساهمون: محمد روشن
ص٣٨٣