بزرگان . المشاهدة ليست باستلذاذ فان الحق لا يلتذ به و لكن المشاهدة فناء و غلبة ، تا نفس به صفات خويش قايم بود قائم و تلذذ صفت وى باشد ، [ چون از صفات خويش غايب گردد الم حاصل آيد و لكن از الم خبر ندارد و لذت حاصل باشد ] و لكن از لذت خبر ندارد به ذات حاضر بود و به معنى غايب ، به نفس باقى بود و به صفات فانى .
چون معانى از وى غايب گشت و صفات فانى گشت ، حضرت غيبت گشت و وجود عدم گشت و بقا فنا گشت .
و مثال و شاهد اين قصهء صواحبات يوسف است عليه السلام [ 102 ب ] كه چون خواستند كه شاهد زليخا را ببينند مكر ساختند و زبان ملامت پديدار آوردند ، تا اگر اندر محبت معلول گشت منكر گردد و بيزارى ستاند . اگر اندر محبت متحقق است آشكارا بيرون آيد و دوست بر ما جلوه كند . يك تأويل [ مكر ] ايشان را اين بود .
چون خبر بر زليخا رسيد همه را گرد آورد و مهمانى ساخت ، و يوسف را اندر خانهاى پنهان كرد ، و كاردها اندر دست ايشان نهاد تا نواله برند . پس گفت : اخرج عليهن . يوسف بيرون آمد . اندر مشاهدهء طلعت يوسف چنان مغلوب گشتند كه از لذت طعام خبر نداشتند ، و از الم قطع خبر نداشتند ، بدل نواله دست بريدند ، و بدل طعام گوشت خويش خوردند . آنك غلبات مشاهدت مخلوقى ، تا غلبات مشاهدهء حق خود چگونه باشد . چون حال اينچنين ديدند قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم .
از بهر [ آن ] او را به ملك منسوب كردند كه اندر خويشتن اثر شهوت نيافتند ، و اندر شاذ خوانده [ اند ] ان هذا الا ملك كريم . و از اينجا خداى خواستند ، [ گفتند ] اين بشر نيست كه اندر طبع آن است كه چون زن مردى نكو بيند يا مرد زنى نكو بيند شهوت ساكن بجنبد ؛ مر ايشان را شهوت جنبنده بياراميد و از صفات خويش بىصفت گشتند ؛ گفتند اين بشر نشايد بود . اين خداى است عز و جلّ كه ما را از صفات ما فانى كرد . آنجا كه مقدمهء آشنايى نباشد و بنا براساس محبت نباشد ، ناگاه مشاهدهاى پديد آيد از مخلوقى محدث كه اندر وى زيادت عنايتى باشد مر حق تعالى را به آفريدن وى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: محمد روشن
ص٣٨٠