امرى ازلى . همچنانكه مسموع آيند به سمعى ازلى ؛ و مبصر آيند به بصرى ازلى .
پس اين را مثالى آورد در كتاب و گفت : « كما انا مامورون و مخاطبون بما نزل من القرآن على النبى صلى الله عليه و سلم نخلق بعد و لم نكن موجودين » . همچنانكه ماموريم و مخاطبيم به آنچه فروآمد از قرآن بر پيغمبر عليه السلام ، و ما آفريده نبوديم به وقت فروآمدن قرآن ، اين فصل دليل مىكند بر آنكه روا باشد وجود آمر و مأمور معدوم . نبينى كه اوامر و نواهى قرآن و وعدهها و وعيدها و خبرهاى قرآن به وقت پيغمبر عليه السلام فروآمد . و بدان اوامر و نواهى كه ما معدوم بوديم همچنان مخاطب بوديم چون آن كسان كه به وقت پيغمبر عليه السلام موجود بودند .
اگر چنان بودى كه خطاب درست نيامدى ، يا مخاطب موجود نبودى هركه به عصر پيغمبر عليه السلام موجود بودى مخاطب آمدى .
و آن كسان كه هنوز نيافريده بود ايشان را مخاطب نيامدندى .
ديگر آن است كه آن كسان كه به مجلس پيغمبر عليه السلام حاضر بودندى مخاطب آمدندى ، و آن كسان كه غايب بودندى مخاطب نيامدندى .
و ديگر معنى آن است كه اگر مخاطب موجود بايد تا خطاب از مخاطب درست آيد خود هيچ خطاب درست نيامدى ، از بهر آنكه حق تعالى چون خلق را خطاب كند به چيزى ، خلق از او خطاب نشنوند و مخاطب را نبينند ، لكن رسول او به خلق برساند . و خلق به وقت بلوغ رسالت به ايشان مخاطب آيند و خطاب پيش رفته درست شد كه خطاب درست آيد پيش از وجود مخاطب .
پس چون خداى تعالى خطاب كرد خلق را به همه طاعتها تا به جاى آرند و به همه معصيتها تا به جاى بگذارند ، و خلق از او نشنيدند و او را نديدند . و آن كسان كه به مجلس پيغمبر عليه السلام حاضر بودند و آنها كه غايب بودند هر دو مخاطب آمدند . و آن كسان كه در عصر پيغمبر مخلوق بودند و آنها كه مخلوق نبودند ، لكن مخلوق همىگردند فى كل عصر و فى كل زمان و قرنا بعد قرن خلفا
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 356
مساهمون: محمد روشن
ص٣٥٦