جنس بود ، و جنس جامع انواع بود ، و انواعى بسيار بايد تا جمله گردد . پس جملهء آن انواع را جنس گويند تا سؤال درست آيد .
از قائلى كه گويد : ما هو ؟ تا جواب دهيم : جسم او جوهر او عرض او حيوان او جماد . پس چون خداى يكى است و او را ثانى نه و شبيه نه و مثل و كفو و ضد و ند نه ، سؤال مائيت بر او خود محال است . و چون به ذات اين معنى درست شد به صفات نيز درست شد ، از بهر آنكه همچنانكه ذات او را شبيه نيست ، صفات او را نيز شبيه نيست .
پس گفت : « الا من جهة الاثبات » . مگر از روى هستى . يعنى چون ما را گويند : خداى هست ؟ گوييم هست . و چون گويند : او را صفات هست ؟ گوييم هست . از اين مقدار چاره نيست . زيرا كه چون هست نبود نيست بود ؛ و بر قديم نيستى محال بود . بر محدث كه نيستى روا است ، و باشد كه وقتى نيست گردد ، و اكنون هست است و بر قديم كه هرگز نيستى روا نبود و روا نباشد ، محال بود كه هست نبود . اين مقدار جواب درست است .
وگر پس از اين گويند ما هو ، گوييم سؤال خطا است كه مائيت جنس جويد و آنجا جنس نيست . وگر گويند كيف هو ؟ گوييم سؤال خطا است كه كيفيت مثل تقاضا كند و او را مثل نيست . وگر گويند كم هو ؟ گوييم سؤال خطا است از بهر آنكه كميت عدد تقاضا كند ، و يكى را عدد نبود . وگر گويند اين هو ؟ گوييم سؤال خطا است از بهر آنكه اين مكان تقاضا كند ، و او را مكان نيست . وگر گويند متى هو ، گوييم سؤال خطا است از بهر آنكه متى وقت تقاضا كند و خدا را وقت نيست . و چون اين اصل در ذات بدانستى در صفات نيز همچنين بران . از بهر آنكه صفات نبود مگر درخور ذات ، و بالله التوفيق .
[ قوله ] : « و قال بعضهم كلام الله امر و نهى و خبر و وعد و وعيد » . گروهى گفتهاند كلام خداى تعالى امر است و نهى و خبر است و وعد و وعيد .
[ قوله ] : « و الله تعالى لم يزل آمرا ناهيا مخبرا واعدا موعدا
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: محمد روشن
ص٣٥٤