وگر گويند روا باشد ، خداى تعالى را كاذب خوانده باشند و روا داشته ، و هركه اين گويد كافر است . و اين آن سؤال است كه ابو القاسم كعبى را لعنه الله لعنة واسعة الزام كردند ، انفصال نيافت و ارتكاب كرد و چنين گفت :
يجوز ان يكذب و لكن لا يكذب [ لعنه الله لعنا و بيلا ] . تا همه ياران او كه ايشان نه اماماند ، [ از ] دهشت او را بدين مسئله كافر خواندند . و از اين بيشتر جاى ديگر ببايد دانستن .
اما آنچه گفت به هيچ وجهى از وجوه به كلام مخلوقان نماند از بهر آن گفت كه چون ما ثابت گردانيم كه كلام خداى مخلوق نيست اين صفت او است و قديم و ناآفريده است ، درست شد كه به هيچ كلام مخلوقان نماند كه ما بسيار ياد كرديم كه نه ذات خداى به هيچ ذات ماند و نه صفت او به هيچ صفت ، و نه فعل او به هيچ فعل . و اين چنان است كه چون ما او را حى گفتيم به حيات ، حيات او به حيات ما نماند كه حيات ما جان است و حيات او جان نيست . و علم ما اعتقاد است و علم او اعتقاد نيست . و ارادت ما ميل طبع است و ارادت او ميل طبع نيست ؛ و سمع ما اذن است و سمع او اذن نيست ؛ و بصر ما حدقه است و بصر او حدقه نيست ؛ و كلام ما نيز حرف و صوت است و كلام او حرف و صوت نيست ؛ و كلام ما كلمات است و كلام او كلمات نيست ؛ و ما كلام بر تعاقب گوييم و كلام او بر تعاقب نيست ؛ و تا ما يكى نگوييم به ديگرى نپردازيم ؛ و تا از حرفى نپردازيم به دگر حرف نرسيم ، و تا كلمتى تمام نكنيم ، ديگر كلمه نتوانيم گفتن . و خداى تعالى گفتار همه گويندگان به يك بار بشنود و همه را به يك بار جواب دهد ، جوابى متضاد ، يكى را لا و يكى را نعم ، يكى را به رحمت و يكى را به لعنت . يكى را به قرب و يكى را به بعد . [ 95 ب ] و اينچنين كلام به كلام مخلوقان كى ماند ؟ !
و اما آنكه گفت كه او را مائيت نيست از بهر آن گفت تا از ذات بر صفات دليل كند ، چون ذات را مائيت بود ، صفات نيز با مائيت بود و چنان كه ذات ما را مائيت است صفات ما را نيز مائيت است .
پس چون ذات او را مائيت نيست و صفت او را مائيت نيست و مائيت
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: محمد روشن
ص٣٥٣