رحمه الله روايت كردهاند كه گفت : [ 95 الف ] ناظرت ابا حنيفة فاتفق رأيى و رأيه على ان من قال القرآن مخلوق فهو كافر بالله العظيم .
و عبد الله بن المبارك رحمة الله عليه گويد من وقتى به غزو رفته بودم . به رباطى فروآمدم . در آن رباط هيچكس نبود و از بيم مرا خواب نمىگرفت . چون شب درآمد ، حسى و آوازى شنيدم . نگه كردم شخصى ديدم بر شكل و هيئت شتر بچهاى ، دو چشم او بر سينه .
بترسيدم . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : ابليس . گفتم : از كجا مىآيى ؟
گفت : از بغداد . گفتم : به بغداد چه مىكردى ؟ گفت : نائبى فرا مىداشتم تا خلق را كافر كند . گفتم : آن كيست ؟ گفت : بشر مريسى .
گفتم : او خلق را به كدام مسئله كافر گرداند ؟ گفت : به قرآن مخلوق گفتن . گفتم : تو چه گويى ؟ گفت : از اين بيزارم ، قرآن كلام خداى است ناآفريده . من خداى را نكو شناسم و صفات او را نكو دانم ، لكن بىفرمانى كردم تا چنين كافر گشتم .
پس نخستين كسى كه اين قول آشكارا كرد بشر مريسى كرد ، و مردمان بغداد او را سنگسار كردند . بگريخت و خود را به خيمهء ابو يوسف القاضى درافگند . پس قاضى بو يوسف رحمه الله او را گفت : يا صغير الجثة عظيم الفتنة ، اين چه بلا است كه خلق را درافگندهاى . استادان تو اين نگفتند ، تو چرا گفتى .
و معتزليان را چنين گوييم كه خداى تعالى به نزديك شما خالق كلام خويش است ؟ گويند بلى . گوييم : نه كلام او صدق است ؟ گويند بلى . گوييم : نه او بدين كلام صادق است ؟ چاره نيست از آنچه گويند بلى . گوييم : نه هركس بر چيزى قادر بود بر ضد آن نيز قادر بود چون حيات و موت و حركت و سكون و آنچه بدين ماند ؟ نتوانند گفتن كه نه از بهر آنكه خداوند را بر يك ضد قادر گفته باشند و بر ديگر ضد ناقادر ، و اين كفر است باتفاق همه خلق . پس چاره نيست از گفتن كه بلى . ايشان را گوييم : پس كذب ضد صدق است ، چون قادر بود نزديك شما بر آنكه خود را كلامى آفريد صدق تا صادق آمد ، روا بود كه كلامى آفريند خود را كذب تا بدان كلام كاذب آيد . اگر گويند روا نباشد ، اصل مذهب خويش تباه كرده باشند ؛
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: محمد روشن
ص٣٥٢