نه صفت هرگز بىاو .
باز گفت : « كما ان الله تعالى معلوم بقلوبنا مذكور بالسنتنا معبود فى مساجدنا غير حال فيها » . گفت : همچنانكه خداى تعالى معلوم است در دلهاى [ ما ] و مذكور است بر زبانهاى ما و معبود است در مزگتهاى ما ، حال نيست در اين مكانها ، و اين استدلالى است كز ذات بر صفات مىكند از آلت اشكال را و بيان شبهت را ، تا اگر كسى [ را ] مشكل گردد [ كه ] چون ما گوييم كه قرآن در مصحف نبشته است و بر زبان خوانده است و در دل ياد گرفته است و در اين جايها نهاده نيست .
گويد اين چگونه باشد شبهت صفات به ذات برداشت و گفت همچنانكه كلام خداى در دل من محفوظ است ذات خداى نيز در دل من معلوم است و خداى در دل من نهاده نيست . و همچنانكه كلام خدا بر زبان من مقروّ است ، خداى نيز بر زبان من مذكور است ، و زبان من محل خداى نه . و همچنانكه قرآن در مصحف مكتوب است و خداى در مزگت معبود است و مزگت جاى خداى نه . هرچه ترا در صفات مشكل شود در ذات نگر تا بدانى . از بهر آنكه صفات او همچنان قديم است كه ذات او . و قديم را جل و عز در هيچ مكان حلول روا نبود .
باز گفت : « و اجمعوا انه ليس بجسم و لا جوهر و لا عرض » . و اجماع است ايشان را كه كلام خداى تعالى جسم نيست ، از بهر آنكه كلام صفت متكلم بود ، و صفت خود هرگز جسم روا نبود نه در قديم و نه در محدث . و نيز جوهر نيست از بهر آنكه جوهر جزئى مفرد بود ، و جسم اجزاء مؤلف بود . [ 94 ب ] و هرچه اجزاء مؤلف نبود جزء مفرد هم نبود . و هرچه بطلان جسمى تقاضا كند ، بطلان جوهرى تقاضا كند .
و نيز عرض نيست ، از بهر آنكه عرض صفات محدثات بود ، و خداى قديم است و قديم را صفت عرض روا نبود . و نيز عرض را به دو وقت بقا روا نبود . و ما درست كرديم به دلايل كه ياد خواهيم كردن كه كلام قديم است و ازلى و باقى است . و چيزى كه لم يزل و لا يزال بود و باشد چگونه عرض بود كه عرض را در دو وقت بقا روا نباشد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: محمد روشن
ص٣٤٩