تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
مقروّ كلام خداى بود و قرائت نه . قرائت صفت قارى بود و محفوظ قرآن بود اما حفظ نه ، حفظ صفت حافظ بود . وگر قرائت قارى حكايت ندانى و عين كلام خداى دانى ، آنگه به يك كلام دو متكلم لازم آيد ، و اين محالى است ظاهر . به يك صفت دو موصوف روا نبود ، چنان كه به يك حيات دو حى ، و علم و قدرت همچنين ، و حركت و سكون همچنين . و فقهاى مسلمانان رحمهم الله ميان افعال و ميان اقوال فرقى كرده‌اند و گفته‌اند : الفعل لا يتكرر و القول يتكرر و يعود الثانى الى معنى الاول . و بسيار مسائل بر اين بنا كرده‌اند . پس هركس كه كلام گويد متكلم است ، و هركه كلام او را بازگويد حاكى است نه متكلم آن كلام است لكن حكايت كلام را كلام خوانند در لغت چنان كه خداى تعالى گفت :
حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ .
و مصطفى عليه السلام آن را كز جبريل مىشنيد بازمىگفت ، و جبريل از خداى تعالى . و اينجا رمزى دقيق هست و آن آنست كه اگر قرائت قارى عين كلام خداى بود ، اين قارى موصوف بود به صفت خداى . و چون چنين بود خداى بود ، و موصوف به صفت خداى غير خداى نبود . و نيز در قرائت خطا افتد ، و بر صفت خداى خطا روا نبود ، حكايت‌كننده مخطى بود . و در كتابت نيز خطا افتد ، و آن كتابت پاك شود ، و كلام خداى تعالى مندرس نگردد ؛ و مصحف به آتش بسوزد ، و كلام خداى نسوزد ؛ و مصحف به جاى پليد درافتد ، و بر كلام خداى اين صفت روا نبود ، وگر عين كلام خداى كه صفت او است حال شود در دل من يا بر زبان من يا در مصحف من ، از دو بيرون نبود يا از آنجا برود يا اينجا حاصل شود ، [ و اين باطل است از بهر آنكه اين انتقال است و انتقال صفت اجسام باشد و نيز چون از آنجا برود تا اينجا حال شود ، ] خداى تعالى بىكلام ماند ، و اين نيز هم محال است . پس درست شد كه خداى تعالى متكلم است و كلام صفت او است ، و صفت از موصوف جدا روا نبود . و ما قارييم آن صفت او را ، و كاتبيم و حافظيم بر معنى حكايت كردن صفت او ، و خود قايم هم به دو . و او موصوف هم بدان صفت نه هرگز او بىصفت بود و