تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
است . از بهر آنكه هر فعلى كه خداى تعالى كند در ذاتى به اخص اسماء آن فعل ، آن ذات موصوف آيد نه خداى تعالى . و اين چنان است كه در ذاتى حركت آفريند ، متحرك آن ذات را گويند نه خداى را . و سكون و موت و حيات همچنين . چون موت يا حيات يا سكون در ذاتى بيافريند ميت و حى و ساكن آن ذات را گويند ، و خداى تعالى را بدان حيات و بدان موت و بدان سكون حى و ميت و ساكن نگويند ، چه خالق حركت و خالق سكون و خالق موت و حيات گويند . پس چون اتفاق است كه خداى را متكلم مىگويند درست شد كه اين كلام مخلوق نيست ، از بهر آنكه اگر مخلوق بودى يا در ذات خويش آفريدى يا در غير خويش . اگر گويند در ذات خويش آفريد ذات خداى را محل مخلوقى گفته باشد ، و اين كفر است . وگر گويند در غير خويش آفريد ، پس متكلم او نيايد ، چه آن ذات آيد ، چون حركت و سكون و موت و حيات و آنچه بدين ماند . و نيز چنين گوييم كه كلام در حق خداى تعالى از سه بيرون نيست : يا از واجبات است ، يا از جايزات [ است ] يا از ممتنعات . اگر كلام او را ممتنع بودى ، هرگز نشايستى كه او متكلم بودى ، چنان كه شريك و ولد ممتنع است و او را جل و عز هرگز نبود و هرگز نباشد . و اگر از شمار جايزات بودى ، شايستى كه به ضد كلام موصوف بودى چون خرس و سكوت و آفت ، از بهر آنكه حقيقت جائز آن بود كه چنان شايد و غير آن شايد ، و چون ضد كلام بر خداى تعالى جائز نيست ، درست شد كورا كلام از شمار جايزات نيست . و چون جواز و امتناع تباه شد جز وجوب نماند . پس درست شد كه خداى را كلام از واجبات است ، و هر صفتى كه آن واجب بود ازلى بود ، چون حيات و علم و قدرت و ديگر صفات ذات . باز گفت : « و انه ليس بمخلوق و لا محدث و لا حدث » . گفت : مخلوق و محدث و حدث نيست . اما مخلوق و محدث معتزليان گفتند و حادث و محدث كراميان . و چنين گفتند كه ما قرآن را حادث و محدث گوييم لكن مخلوق نگوييم ، و قديم و ازلى هم نگوييم . اما كلام