درست شد بدين دلايل كه اسم مسما است .
و باز گروهى چنين [ 92 ب ] گفتهاند كه اسم مسمى نيست از بهر آنكه ما در شاهد مىبينيم كه اسم را تبديل مىافتد تا به حدى كه عايشه را فاطمه نام مىكنند و زيد را عمرو ، و مسمى بر حال خويش .
اگر اسم مسمى بودى چون اسم را تبديل افتادى مسمى را نيز تبديل افتادى . و در ميان اين هر دو گروه مناظرهاى است دراز كه آن را نهايت نيست .
لكن آنچه من از حذاق اهل اصول ياد گرفتهام چنان است كه اسم صفت مسمى است دلالت بر مسمى ، از بهر آنكه چون نوشتى عايشه ، حروفى بر زبان راندى كه آن حروف عايشه نيست ، لكن دلالت كرد كه مراد كى است . و عمرو زيد همچنين . پس اسامى القاباند ، چون مسماى اسمى را بگويد اين گفتار از حروف و صوت بود كه بر زبان او بگذرد ، دليل گردد سامع را كه مراد كيست . پس مسماى آن مسما را لقب بگرداند و نامى دگر نهد ، تا فاطمه را عايشه نام كند . وى پيش از گردانيدن نام چون گفتى عايشه را طلاق دادم بر اين فاطمه طلاق نيفتادى . وگر امروز گويد عايشه را طلاق دادم ، طلاق برافتد . مطلقه يكى و مطلق يكى . دى طلاق برنيفتاد و امروز برافتاد از بهر تبدل اسم ، اگر اسم عين مسمى بودى هم بدان نام كه دى طلاق برنيفتاد امروز نيز برنيفتادى . چون دى به نامى بر او طلاق افتاد و امروز هم بدان نام نيفتاد درست شد كه اسم مسمى نيست . لكن دليل است بر مسمى .
بازگرديم به اسماء خداى تعالى . بندگان خداى را الله خوانند ، و الله چهار حرف است از روى اسمى ، و حق يكى . و اين نام كه بر زبان بنده رفت حروف و صوت است ، و خداى تعالى حروف و صوت نيست . و اين حروف را ابتدا و انتها است ؛ و حق را ابتدا و انتها نيست . و اين حروف موصول و مفصولاند ، و حق را وصل و فصل نه . و اين حروف مخلوقاند و حق قديم است . و اين حروف را به سواد بر بياض اثبات كنند ، و حق تعالى سواد بر بياض نيست . و اين سواد را از بياض محو كنند ، و حق را محو نيست . و اين حروف
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 342
مساهمون: محمد روشن
ص٣٤٢