و دوختن صفت درزى بود ، و جامهء دوخته صفت او نبود . و صياغت صفت زرگر بود ، و مصبوغ صفت او نبود .
و فاعل به فعل فاعل بود ، و فعل صفت فاعل بود ، و باز مفعول تأثير فعل بود . و فاعل كند تا مفعول پديد آيد ، چنان كه دوزنده بدوزد تا دوخته پديد آيد . و چون درست شد بدين دليل كه فعل صفت او است ، و بر او صفت محدث روا نيست ، درست شد كه لم يزل خالق بوده است .
باز گفت : « و لو كانا جميعا واحدا » . اگر فعل و مفعول هر دو يكى بودندى .
[ قوله ] : « لكان كون المكونات بانفسها » . آن چيزها كه هست گشتندى خود هست گشته بودندى نه به هست كردن او هست گشته بودندى .
[ قوله ] : « لانه لم يكن من الله اليها معنى » . از بهر آنكه نبود ار خداى به ايشان معنىاى .
[ قوله ] : « سوى انها لم تكن ثم كانت » . بيرون از آنكه اين چيزها نبود پس ببود . معنى اين سخن آن است كز فاعل چيزى بايد كه در وجود آيد ، و آن فعل است تا او بدان فعل نام فاعلى گيرد ، و آن مفعول از اين فعل مفعول گردد . درست شد كه فاعل را صفتى مىبايد تا نام فاعلى گيرد كه آن صفت غير مفعول است . پس هركه فعل و مفعول هر دو يكى دارد ، و باتفاق خلق اين مفعول صفت فاعل نيست . پس اين مفعول مفعول گشته باشد بىآنكه فاعل در او چيزى كرده باشد .
[ 91 ب ] آنگاه نه فاعل فاعل بود و نه مفعول مفعول . و چون نام فاعلى از فاعل برخاست ، و نام مفعولى از مفعول برخاست ، چيزها همه هست گشته باشند يا قديم باشند بىهست كردن هست كنندهاى .
و اين مذهب دهر است .
پس چون اتفاق است بر آنكه اشياء محدثاند و مفعولاند ، و خداى تعالى محدث و فاعل ايشان است ، درست شد كزو فعلى است كه آن فعل مفعول نيست لكن آن فعل صفت او است . و مفعولات بر آن فعل مفعولاند .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: محمد روشن
ص٣٣٦