حجت لازم آيد ، و گويند اگر عالم قديم نيست نام خالقى و ازلى چرا است ، كه بىخلق نام خالقى محال است چنان كه بىضرب نام ضاربى محال است ، و بىقتل نام قاتلى محال است . و چون ما به دلايل و حجج ثابت مىكنيم حدث عالم ، پس چيزى گوييم كه در آن گفته مناقض گرديم ، به دست ما هيچ حجت نماند ، و خصمان ما بر ما غلبه گيرند از بهر اين معنى لم يزل خالق نگفتند تا حجت خصمان بر ايشان لازم نيايد .
دگر گفت : « و اجمعوا انه لم يزل مالكا ربا الها و لا مربوب و لا مملوك » . و اجماع است ميان همه كه خدا را در ازل نام رب بود و مربوب نه ؛ و نام مالك بود و مملوك نه .
و نيز گفت : « و كذلك يجوز ان يكون خالقا بارئا مصورا و لا مخلوق و لا مبروء و لا مصور » . همچنين روا باشد كه در ازل او را نام خالقى و نام بارىءاى و نام مصورى بود و او مبروء و مصور نه .
[ 92 الف ] و اين جواب مىدهد آن گروه را . و معنى اين جواب آن است كه همچنانكه خالق خلق تقاضا كند و رازق رزق تقاضا كند ، نيز همچنين رب مربوب تقاضا كند . و بىپرورده پرورنده را پرورنده نگويند ، و بىملك مالك را مالك نگويند ، و بىملك ملك را ملك نگويند آنگه اتفاق است كه حق را در ازل نام رب بود و مربوب نه ، و نام مالك بود و ملك نه و نام ملك بود و ملك نه . چرا روا نباشد كه نام خالق بود و خلق نه و رازق بود و رزق نه .
و چنين بايد دانستن كه غير خداى را از بهر اين فاعل نمىشايد گفتن پيش از وجود فعل كه ايشان را پيش از وجود فعل فعل نيست و نه قدرت فعل . از بهر آنكه قدرت بندگان عرض است ، و عرض را به دو وقت بقا نباشد . اگر قدرت پيش از فعل باشد وقت فعل را قدرت نماند ، آنگه فعلى حاصل آيد بىقدرت ، و اين محال است .
درست شد كه قدرت بندگان مع الفعل بود ، و پيش از فعل بنده را قدرت فعل نبود . پس نام فاعليش چگونه توان داد بىفعل و بىقدرت فعل .
اما خداى را جل و عز قدرت او قديم است ، اگر مفعولات باشد
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: محمد روشن
ص٣٣٨