و اين هر سه صفت فعلاند .
« و انه مدح له » . و اين هر دو را ستايش است از بهر آنكه صفت نكوهيدن بر او روا نباشد ، و هركه روا دارد كافر گردد . پس درست شد كه او را به صفات فعل موصوف كردن مدح است ، همچنانكه به صفات ذات موصوف كردن مدح است .
و نيز گفت : « فلو استوجب ذلك بالخلق و المصور و المبرئ لكان محتاجا [ الى الخلق ] و الحاجة امارة الحدث » . چون درست شد كه اين صفات او را مدح است اگر مستوجب اين صفات به آفريدن خلق گشتى محتاج بوده بودى به خلق . و احتياج نشان حدث بود نه نشان قديم ، كه هميشه محدث محتاج بود و قديم غنى . و چون خداوند قديم است و غنى است ، روا نباشد كه او را صفت نو بود .
و ديگر معنى آن است كه چون او را خالق و بارئ و مصور وصف كردن مدح است ، اگر اين اوصاف نبودى او را تا خلق را نيافريدى پيش از آفريدن خلق ناقص بودى و مستحق آن مدح نبودى .
نبينى كه چون علم صفت مدح بود هركسى كه او را به وقتى مستحق اين وصف نبود به جهل ناقص بود ، پس درست گشت كه هر صفتى كه آن مدح بود ذاتى را در وقتى كه آن ذات مستحق آن وصف نبود ناقص بود . و چون بر خداى تعالى بههيچوجه نقصان روا نيست ، بل كه هميشه ستوده بود و هميشه ستوده باشد ، درست شد كه او را نام حادث و صفت حادث روا نباشد .
باز گفت : « و اخرى ان ذلك يوجب التغير و الزوال من حال الى حال » . و دليل ديگر آن است كه اين تغير و زوال واجب كند از حالى به حالى . چون نامى نبود دگربار بيايد يا بود و برخيزد . [ 91 الف ] در مسمى تغيرى بايد چنان كه نام متحركى برخيزد و نام ساكنى بيايد و در آن ذات تغير افتد و معنى از او برود ، كه آن حركت است و معنى حادث شود ، و آن سكون است . و بر خداى تعالى تغير روا نيست .
پس اشارت كرد و گفت : « فيكون غير خالق ثم يكون خالقا » .
گفت : خالق نباشد اما خالق گردد .
« و غير مريد ثم يكون مريدا » . و مريد نباشد لكن مريد گردد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: محمد روشن
ص٣٣٤