تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
و گشتن از حال به حال بيرون از اين چه باشد ؟ ! پس گفت : « و ذلك هو الافول الذى انتفى منه خليله ابراهيم صلى الله عليه بقوله : لا احب الآفلين » . گفت : اين گشتن است ، و آن آنست كزو بيزارى ستد خليل خداى ابراهيم عليه السلام و چنين گفت : لا احب الآفلين . چون ستاره را گردان ديد گفت من گردان را نخواهم . اين بىآرام است ، و مرا دوست بىآرام به كار نيايد . اين را بر يك صفت ثبات نيست ، و آنكه او را بر صفتى ثبات نباشد ، خدايى را نشايد . و خداى تعالى ناگردنده بايد و بنده گردنده بس باشد . و خداى تعالى ثابت بايد بر صفات خويش ، و صفات بنده را زوال بس باشد . پس ابراهيم خليل عليه السلام گشتن صفات و تغير احوال نفى الهيت كرد . و پيغمبران عليهم السلام خداى را بهتر شناسند . پس درست شد كه نه بر خداى تعالى تبدل احوال روا باشد و نه بر صفات او تغير روا باشد . پس اگر گوييم خالق نبود پس خالق ببود ، اين تغير و زوال [ بود ] و تبدل صفات بود ، و در خداى تعالى نقص واجب كند . پس درست شد كه خداى تعالى قديم است با همه صفات خويش . باز گفت : « و الخلق و التكوين و الفعل صفات لله تعالى » . آفريدن و هست كردن و كردن صفات‌اند خدا را جل و عز . [ قوله ] : « و هو بها فى الازل موصوف » . كه او در ازل بدين صفات موصوف بوده است . يعنى كننده بوده است و هست‌كننده و آفريننده . [ قوله ] : « و الفعل غير المفعول » . و فعل ديگر است و مفعول ديگر . [ قوله ] : « و كذلك التخليق و التكوين » . گفت : آفريدن دگر است و هست كردن دگر است ، و هست كرده دگر . و معنى اين سخن آن است كه آن كسان كه لم يزل خالق نگويند ، يعنى خلق و مخلوق هر دو يكى است و فعل و مفعول هر دو يكى است ، لكن ما كه لم يزل خالق گوييم و گوييم كه فعل ديگر است و مفعول ديگر ، و خلق ديگر است و مخلوق ديگر ، از بهر آنكه فعل صفت فاعل بود ، و مفعول صفت فاعل نبود .