باز گفت : « و منع بعضهم [ انه ] لم يزل خالقا » . و روا نداشتند گروهى از ايشان لم يزل خالق گفتن خدا جل و عز ، و گفتند چون ما او را در ازل خالق گوييم خلق لازم آيد ، از بهر آنكه خالق فاعل بود ، و كسى را بىفعل فاعل نخوانند ، چون اين نام ازلى بود خلق ازلى بايد آنگه قدم عالم لازم آيد .
پس گفت : « و قال انه يوجب كون الخلق معه فى القدم » . گفت :
چون لم يزل خالق بگوييم واجب آيد كه خلق با او بوده باشند در ازل ، و از اينجا قدم لازم آيد . و چون ميان اهل اسلام اتفاق است كه عالم محدث است ، و خداى تعالى بود و عالم نبود . درست شد كه لم يزل خالق گفتن محال است . گفتند نبينى كه روا نبود پيش از قتل كسى را قاتل [ گفتن ] ، يا پيش از ضرب ضارب گفتن . و همه افعال هم بر اين است .
و نيز گفتند كه اين به صفت ذات نماند از بهر آنكه اگر صفات ذات را ازلى نگويى عيب لازم آيد . و اگر در ازل عالم نگويى جهل لازم آيد ، و چون حيات نگويى موت يا جماديت لازم آيد . و چون قدرت نگويى عجز لازم آيد . و چون ارادت نگويى سهو يا غفلت لازم آيد ، و چون كلام نگويى خرس يا سكوت يا آفت لازم آيد . و چون سمع نگويى صمم لازم آيد پس اين صفاتاند كه ايشان را اضداد است . اگر يكى از اين صفات در ازل خداى را نگوييم ضد آن صفت لازم آيد و به لزوم آن ضد عيب به دو راجع گردد .
پس گفتيم كه همه صفات ذات ازلىاند تا حق را پاك گفته باشيم از همه عيبها ، و منزه داشته باشيم از همه نقصها . باز صفات فعل را اضداد نيست ، از بهر آنكه اگر نام خالقى بردارى در وقتى كه خلق نبودند ، اين نام را ضدى نيست كه بر خداى لازم شود ، لكن خلق موجود نباشند و بس . و چون رازق نگويى او را عيبى نبود . مرزوق نبود و بس . و ديگر همه صفات هميناند به فعل ناكردن ، مفعول حاصل نيايد ، و بر فاعل هيچ عيب نبود .
اما چون صفات ذات نبود در آن وقت عيب اضداد لازم آيد . پس اگر ما لم يزل خالق بگوييم خصم ما را كه دهريانند لعنهم الله بر ما
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 337
مساهمون: محمد روشن
ص٣٣٧