باز گفت : « و قد نزه الله تعالى نفسه عن وصفهم له » . و پاك گفت خداى خود را از وصف ايشان يعنى از وصف كافران . فقال
تَعالى عَمَّا يَصِفُونَ
. اين پديد مىكند كه اگر وصف واصف صفت موصوف بودى آنچه كافران گفتندى
لَعَنَهُمُ اللَّهُ
راست بودى . پس چون دروغ بود و خداى تعالى خود را از آن پاك گفت [ 87 ب ] تا پاك بود او از آنچه گفتند و معيوب آمدند ايشان بدانچه گفتند ، درست گشت كه وصف صفت واصف است ، از بهر آنكه عيب بر محدث روا بود نه بر قديم . و قديم هميشه پاك بود و پاك باشد . و باز من گاه پاك شايم و گاه معيوب . چون او را پاك گويم پاك من گردم كه او خود پاك است .
باز گفت : « فهو تعالى موصوف بصفة قائمة به ليست ببائنة عنه » او سبحانه و تعالى موصوف است به صفتى كه به وى قائم است وزو جدا نيست ، يعنى چون ذكر ذاكر صفت او نيست از او جدا است .
ذكر در اين ذاكر است . و باز علم صفت او است و به دو قائم است و علم او در من محال است . چون من او را بدانم و معلوم من آيد چنان كه او را ياد كنم مذكور من آيد . وگر من ياد نكنم يا ندانم غافل و جاهل من باشم نه او . و اين علم و اين ذكر در من ، و باز او عالم به علم خويش و قادر به قدرت خويش . اگر من دانم و اگر ندانم ، و قدرت او و علم او در من نه . پس درست شد كه صفات او قائم است به دو و از او جدا نيست .
باز گفت : « كما قال الله تعالى :
وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ ،
و قال : أنزله بعلمه ، و قال : ما تحمل من انثى و لا تضع الا بعلمه ، و قال :
ذو القوة المتين ، و قال : ذوا الفضل العظيم ، و قال : ذى الجلال و الاكرام ، و قال : فلله العزة جميعا » . خود را علم و قوت و فضل و عزت و جلال ثابت گردانيد ، و هركه از خداى تعالى نفى كند [ آنچه ] خود را ثابت كرد از صفات همچنان بود كه آنكس كه خداى را چيزى اثبات كند كه او از خود نفى كرده است چون زن و فرزند و شريك . و نافى مثبت همچنان بود كه مثبت منفى . و چون اين گروه باتفاق كافراند از بهر آنكه چيزى گفتند خداى را كه نيست چون زن و فرزند و