تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
[ قوله ] : « لان الذكر صفة الذاكر و ليس بصفة للمذكور » . از بهر آنكه ذكر صفت ذاكر است و صفت مذكور نيست . [ قوله ] : « و المذكور مذكور بذكر الذاكر » . و مذكور مذكور است به ذكر ذاكر . [ قوله ] : « و الموصوف ليس بموصوف به وصف الواصف » و موصوف موصوف نيست به وصف واصف . و اين فرقى است كه مىگويد ميان ذكر و ميان وصف . از بهر آنكه منازعان ما چنين مىگويند كه چون شايست كه به ذكر ذاكران مذكور آيد ، چرا نشايد كه به وصف واصفان موصوف آيد . و فرق مىكند كه ذكر صفت ذاكر است ، و مذكور را از ذكر ذاكر نگويند . و باز موصوف را به علم عالم گويند . اگر هر دو يكى بودى چون او به گفتن او را كه عالم است نام عالمى گرفتى ، به ذكر من او را نام ذاكرى گرفتى . چون از عالمى گفتن او را نام عالمى مىدهند ، وز ذكر من او را نام مذكورى مىدهند به نام ذاكرى . درست شد كه ذكر به وصف نماند ، بايستى كه چون او را مذكور گفتندى بر اين قياس معلوم گفتندى يا چون عالم گفتند [ 87 الف ] بر اين قياس ذاكر گفتندى . و نيز بطلان سؤال ايشان آن است كه چون ذاكر خداوند را ياد نكند ، حق تعالى مذكور او نيايد . و بر حق تعالى از اين مذكور ناآمدن هيچ عيب لازم نيايد . وگر واصف او را به علم وصف نكند ، او خود عالم باشد بىوصف واصف . پس درست شد كه به ذكر ما مذكور است و به وصف ما موصوف نيست . و جملهء اين سخن آن است كه هر معنى كه در من موجود آيد بنگرم به وجود اين معنى محمود و مذموم من آيم يا حق . اگر محمود و مذموم من آيم صفت من است . وگر چنان است كه به اثبات اين صفت محمود او آيد ، و به نفى آن صفت مذموم او آيد ، آن صفت او است نه آن من . آمديم به ذكر . اگر من او را ياد كنم ذاكر من آيم ، وگر ياد نكنم غافل من آيم . وگر من او را پرستم عابد من آيم ، وگر نپرستم عاصى من آيم . وگر بر او راست گويم صادق من آيم وگر راست نگويم كاذب