آنكه او را صفتى داند به حقيقت او دروغ گفته باشد بر خداى به حقيقت ، و ياد كرده باشد او را بجز صفت او . و اين بيان آن سخن است كه ما ياد كرديم كه خداى تعالى به صفت خويش موصوف است . اگر واصفان او را وصف كنند يا نكنند . پس وصف كردن واصفان او را به علم و قدرت و حيات و ديگر صفات حكايت كردن است و ياد كردن صفتى را كه آن صفت بوده است پيش از حكايت كردن حكايتكننده .
و اين وصف كردن صفت واصف است ، و روا نبود كه صفت واصف صفت گردد موصوف را . چه آنگه يك صفت صفت دو موصوف گردد ، و آن محال است . اگر روا بود دو موصوف به يك صفت موصوف روا بود ، دو حى به يك حيات حى ، و دو متحرك به يك حركت متحرك ، و اين باطل است .
و معنى اين سخن آن است كه گفتار من زيد قايم حروفى است و صوتى كه در من موجود آمد . و چيزى كه در من موجود آيد صفت من بود نه صفت زيد . پس اگر زيد قايم بود من بدين وصف كردن صادق آيم ، وگر زيد قاعد بود من بدين وصف كردن كاذب آيم ، بر زيد عيبى نيفتد چون صادق و كاذب من آمدم ، درست شد كه اين صدق و كذب صفت من است ، و محال بود زيد به صفت من موصوف ، لكن او به قيام و قعود خويش موصوف آيد ، چون روا نمىباشد كه مخلوقى به صفت مخلوقى ديگر موصوف آيد محال بود كه قديم به صفت مخلوقان موصوف آيد . و چون درست شد كه حق تعالى هميشه عالم بود اگرچه واصفان نبودند علم او را ؛ و اكنون عالم است .
و واصفان بر دو گونهاند . گروهى صادق و گروهى كاذب . و عالم باشد هميشه ، و اين واصفان نيست گردند و صفت عالمى از او برنخيزد . درست گشت كه او موصوف است به صفات خويش . از اين معنى گفت : « و ذاكر له به غير وصفه » . خدا را ياد كرده باشد نه به وصف او ، از بهر آنكه اين ذكر او را به عالمى چون صفت من بود ، و اين را صفت او خوانم كاذب باشم .
پس گفت : « و ليس هذا كالذكر فيكون مذكورا بذكر فى غيره » .
گفت : اين خود ذكر نيست كه حق تعالى مذكور آيد به ذكرى در غير او .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 319
مساهمون: محمد روشن
ص٣١٩