من آيم . پس درست شد كه اين همه صفات من است . پس اگر او را جل و علا [ علم ] بردارى جهل لازم آيد ، وگر قدرت بردارى عجز لازم آيد ، و ديگر صفات همچنين . درست شد كه حيات و علم و قدرت صفات او آيد .
باز گفت : « و لو كان وصف الواصف صفة له » . اگر وصف واصف صفت او بودى .
[ قوله ] : « لكانت اوصاف المشركين و الكفرة صفات له » . وصف كردن مشركان و كافران صفات او گشتى .
[ قوله ] : « كنحو الولد و الزوجة و الانداد » . مانند فرزند و زن و مثل . و معنى اين سخن آن است كه اگر به وصف واصفان موصوف آمدى ، هرچه وصف كردندى همان بودى . چون گروهى وصف كردند او را به پاكى و بىهمبازى و بىزنى و بىفرزندى و بىچونى و آنچه صفات او است ، و بدين گفتن صادق آمدند و موحد و مؤمن و مطيع . و گروهى او را به ضد اين وصف كردند و كاذب آمدند ، و مشرك و عاصى و هر دو وصفكننده . درست شد كه اين هر دو صفت ايشان بود نه صفات او . چه اگر او را اين صفت اول نبودى واصف صادق نبودى . و اگر از اين وصف ديگر پاك نبودى واصف كاذب نبودى . پس پاكى او از وصف ديگران ايشان را كاذب گردانيد ، و موصوفى او بدان صفات آن ديگران [ را ] صادق گردانيد .
و اين چنان است به مثل كه در شاهد اگر كسى برف را سرد داند و آتش را گرم و شكر را شيرين و سركه را ترش عالم به حقيقت بود . وگر بر ضد اين داند جاهل بر حقيقت بود . پس اگر وصف كردن او صفت آن موصوفان ديگر بودى ، هر دو صادق بايستندى .
درست شد كه شكر به شيرينى خود شيرين است و سركه به ترشى خويش ترش است و حرارت آتش و برودت برف همچنين . پس نماندند واصفان مگر حاكى در حكايت در دنيا محمدت صادقى و مذمت كاذبى به ايشان راجع نه به حق . و در قيامت نجات و ثواب صادقى و هلاك و عذاب كاذبى همه به ايشان راجع نه به حق ، و حق تعالى به صفت خويش موصوف . هميشه چنين بود و هميشه چنين باشد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: محمد روشن
ص٣٢١