تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
حكايت كردن است صفت او را جل و عز . و خود نشايد هرگز كه صفت واصف صفت موصوف باشد . نبينى گفتار گوينده كه گويد شكر شيرين است ، صفت شكر نيست ، صفت شكر شيرينى است ، و اين گفتار حكايت آن صفت است . و سركه ترش است ، و آتش گرم است ، و برف سرد است همچنين . اين گفتار ما صفت ايشان نيست ، چه ايشان خود به صفت خويش موصوف‌اند و ما حكايت‌كنندهء آن صفتيم . نبينى كه اگر شكر را نگويى كه شيرين است ، خود شيرين است . وگر صفت او گفتار ما بودى ، چون نگفتيمى شيرين نبودى . آمديم به صفات خداى تعالى . اگر صفت خداى وصف ما بودى ، او را آنگه كه خلق نبود كه او را عالم گفتندى ، عالم نبودى . چون هميشه عالم بود و كس نبود كه او را عالم گفتى ، و خلق نماند كو را عالم گويد و او عالم باشد ؛ درست گشت كه به صفت خويش موصوف است نه به وصف واصفان . و نيز هركه به وصف واصفان موصوف آيد نه به صفت خويش موصوف باشد ، محتاج باشد به وصف واصفان ، و بر حق احتياج روا نيست . و نيز چون صفت عالمى و قادرى او را صفت مدح و ثنا است ، اگر وصف كردن ما صفت او گشتى ، چون نگفتيمى ناقص بودى . و اين مدح و ثنا را آنگه مستحق بودى كه ما وصف كرديمى ، و اين باطل است كه هميشه ستوده بود ، و گرچه كس او را ستاينده نبود . و چون هميشه ستوده باشد ، اگرچه وقت باشد كه كس نماند كه او را بستايد ، و آن بين النفختين بود ، حاجت نبود . پس درست شد كه او موصوف به صفات خويش است نه به وصف واصفان . و واصفان حاكىاند اگر حكايت راست كنند صادق باشند ، وگر حكايت كژ كنند كاذب باشند . و صدق و كذب هر دو به ايشان بازگردد ، و حق به صفت خويش موصوف ، همچنان‌كه هميشه بود [ 86 ب ] و هميشه باشد . [ و باز گفت ] : « من جعل صفة الله وصفه له من غير ان يثبت لله صفة على الحقيقة فهو كاذب عليه فى الحقيقة و ذاكر له به غير وصفه » . هركه صفت خداى تعالى وصف كردن خويش داند او را جز