لكن معنى صفات خداى نفى اضداد او است و اثبات كردن اين صفات است يعنى ضد نيست . و اين صفت هست و اين فصلى است ميان ما و ميان معتزليان خلاف . و آن آنست كه ايشان گويند خداى را صفات نيست . و آنكه گويند خداى را علم است چنين گويند كه مراد ما از اين نه آن است كه اثبات علم خواهيم او را ، لكن نفى جهل خواهيم و بس . و از قدرت نفى عجز خواهيم نه اثبات قدرت ؛ و از حيات نفى موت و جماديت خواهيم نه اثبات حيات ، و مذهب ما كه اهل سنت و جماعتيم آن است كه هم نفى اضداد خواهيم و هم اثبات صفات . چون گوييم خداى را علم است هم جهل نفى كنيم و هم علم اثبات كنيم . و چون گوييم خداى را حيات است ، هم نفى موت و جماديت خواهيم و هم اثبات حيات . و چون گوييم خداى را قدرت است هم نفى عجز خواهيم و هم اثبات قدرت ؛ و ديگر صفات همچنين .
پس گفت : « و انها قائمات به » . و اين صفات به دو قائم است ، از بهر آنكه صفت به موصوف قائم باشد و موصوف به صفت موصوف باشد ، چنان كه عالم به علم موصوف باشد و علم به عالم قائم باشد ؛ و همه صفات را حكم همين است ، هم به شاهد و هم به غايب .
باز چنين گفت : « و ليس معنى العلم نفى الجهل فقط » . يعنى علم تنها نفى جهل نيست . و لكن اثبات علم با او است .
و نيز گفت : « و لا معنى القوة نفى العجز » . و معنى قوت نفى عجز نيست .
« و لكن اثبات العلم و القدرة » ، و لكن هم نفى عجز است و هم اثبات علم و قدرت .
« و لو كان بنفى الجهل عالما و بنفى العجز عنه قويا لكان الموات بنفى الجهل و العجز عنه عالما و قادرا و كذلك جميع الصفات » .
وگر به نفى جهل عالم بودى و به نفى عجز قوى بودى موات يعنى جمادات به نفى جهل و عجز عالم بودندى و قادر بودندى ، و ديگر صفات همچنين . معنى اين سخن آن است كه معتزليان گفتند ما كه خداى را عالم گفتيم مراد ما اثبات علم نبود ، لكن نفى جهل بود ؛ و چون قادر گفتيم مراد ما اثبات قدرت نبود لكن نفى عجز بود .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: محمد روشن
ص٣١٦