اما آنكه گفتيم صفات خداى خداى نيست از بهر آن گفتيم كه اگر صفات او او بود ، صفت موصوف بود ، و اين محال است . و لازم آيد كه عالم علم بود و قادر قدرت بود و حى حيات بود ؛ و اين محال است . از بهر آنكه حى و عالم و قادر موصوف بود و حيات و علم و قدرت صفت او . صفت موصوف يا موصوف صفت محال بود .
و نيز دليل بطلان اين آن است كه اگر صفت خداى خداى بود خداى تعالى معبود است . صفت نيز بايد كه معبود بود . و چون شايد گفت كه خداى را مىپرستم ، و نشايد گفتن كه صفت او را مىپرستم .
و حى و قادر و عالم معبود است ، و حيات و علم و قدرت معبود نيست . لكن معبود حى است و حيات صفت او . و معبود عالم است و علم صفت او ، و معبود قادر است و قدرت صفت او . درست گشت كه موصوف صفت نيست .
و دليل ديگر آن است كه چون ما خدا را بخوانيم و گوييم : يا حى ، يا عالم ، يا قادر ، و نگوييم يا حيات و يا علم و يا قدرت ؛ وگر كسى اين گويد خطا بود . پس درست شد كه صفت موصوف نيست .
اما آنكه گفتيم صفات خداى غير خداى نيست ، از بهر آن گفتيم كه حقيقت غيرين آن بود كه روا بودى فناى يكى با بقاى غيرى ، و عدم يكى باوجود ديگرى . و هر موجودى كه روا بود كز ايشان دو يكى شايد كه معدوم گردد و آن ديگر باقى ماند ، يا يكى فانى گردد و آن ديگر موجود ماند . اين دو شىء را غيرين شايد گفت .
آمديم به خداى تعالى و صفات او . چون روا نيست فناى صفات او با بقاى ذات او يا عدم ذات او باوجود صفات او ، درست شد كه صفات خداى تعالى غير خداى نيست ، و غيريت بر خداى و بر صفات او روا نيست . اگر ما را سؤال كنند چگونه بود دو شىء كه اين شىء با آن شىء لا هو بود و لا غيره ، [ و نه اين بعضى از آن بود و نه آن جزوى از اين ، ما را مثال اين را بنماييت . جواب آن است چون ما معنى لا هو و لا غيره ] تباه كرديم به دليل معنى ابعاض و اجزا تباه كرديم [ 85 الف ] به حجت ، از بهر آنكه اين همه صفات محدثاتاند ، و ما دليل قايم كرديم بر آنكه بر قديم صفت حدث روا نباشد ، بر ما
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: محمد روشن
ص٣١٣