تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
همت را برگمارد تا بجويد جستن را ، يا مكان بايد يا زمان . و همت تا به اول زمان رود ، و بيش از آن راه نيابد ، و تا آخر زمان رود ، و بيش راه نيابد . و تا اول مكان و آخر مكان همچنين . پس همت را تا حد مكان و زمان راه نيست و بيش نيست . و حق تعالى در مكان و زمان نيست . و آنجا كه همت را تصرف است ، حق نيست . [ 82 الف ] و آنجا كه حق است ، همت را راه نيست . و نيز شايد بود كه معنى اين سخن آن باشد كه هيچ همت را با او منازعت نيست بدان معنى كه هرچه همت بدان رسد حق از آن پيش است ، و هرجا كه همت رسد حق از آن پيشتر است . اگر به همت قصد موافقت كند موافقت او زير مشيت نيست گردد . وگر قصد مخالفت كند ، مخالفت او زير مشيت نيست گردد . وگر قصد رسيدن كند به جايى به قهر او را منع كند . اگر قصد كند كز جايى بجنبد به قهر او را بربايد . و اين‌چنين صفت صفت عاجزان بود ، و عاجز را با قادر منازعت كردن محال بود . پس گفت : « و لا يخالطه الافكار » . فكرتها با او نياميزد ، و مخالطت افكار آنجا به كار آيد كه مفكر فيه معدود بود تا به تفكر حد او دريابد . يا متناهى بود به تفكر نهايت او دريابد . يا ذو اول بود و به تفكر ابتداى او دريابد . يا متمكن بود و به تفكر مكان او دريابد . يا متوطن بود و به تفكر وطن او دريابد . يا متناهى بود و به تفكر آخر او دريابد ؛ يا مكيف بود و به تفكر كيفيت او دريابد ؛ يا او را مثل بود به قياس كردن حاضر و غايب را دريابد . فكرت را جز بر اين صفات راه نبود . وگر كسى را در حق خداى تعالى يكى از اين صفات صورت بندد و در آن فكرت كند ، متفكر جز كافر نبود . و تفكر صفت متفكر است ، و صفت متفكر در متفكر قايم است . و صفتى كه در من قايم بود و من مكان آن صفت ، و مكانى ديگر مكان [ من ] متمكنى در مكانى ، و آن فكرت است در متفكر ، و آن متفكر متمكن در مكانى دگر ، چگونه راه يابد آنكه او را وصف اين است به كسى كه او را هيچ مكان نيست . تفكر در متفكر ، و حق در متفكر نه . پس تفكر هم