تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
راجع به متفكر بود ، وگر اين متفكر در خود تفكر كند ، خود را بنتواند ساختن . و بداند كه تفكر از كجا آمد و كجا رفت . و ابتداء خويش بداند از بهر آنكه هيچ مخلوق نداند كه آن وقت اول كه او در عالم موجود آمد كى بود . و آخر وقت كه او معدوم گردد كى باشد . و نداند كه ماضى عمرش چند نفس بوده است ، و باقى عمرش چند نفس باشد ؛ و او خود به ذات خويش چند جزء است ؛ لحمش چند است و دم چند و عرق چند و عصب چند و عظام چند و مخ عظام چند و موى بر او چند اين همه را اصل داند و مقدار نداند . و از اين عجب‌تر جان كه در او مركب است ، نه محلش داند و نه مائيت و نه كيفيت . آنكه در خود چنين متحير بود ، در حق تعالى كجا راه يابد ؟ ! دگر گفت : « ليس لذاته تكييف » . مر ذات او را تكييف نيست . تكييف فعل مكيف بود . مكيف بايد تا در مكيف تكييف كند . و چون مكيف مكيفان او است ، محال كه مكيف مكيف [ بود ] . و تكييف تحديد بود و تا محدود نبود مكيف نبود . و محال بود كه خالق حد محدود بود . و نيز گفت : « و لا لفعله تكليف » . چون فعل او را تكليف بود ، از وى برتر مكلفى بايد . و همه مكلفان مخاطب باشند ، و حق مخاطب است مخاطب نيست . و همه مكلفان ماموراند ، و حق تعالى آمر است و مامور نيست . و همه مكلفان منهى باشند و حق سبحانه ناهى است نه منهى . و همه مكلفان مطيع باشند يا عاصى و حق مطيع و عاصى نيست . و همه مكلفان محاسب باشند و حق تعالى محاسب نيست . و همه مكلفان مسئول باشند و حق تعالى مسئول نيست . و همه مكلفان مثاب و معاقب باشند و حق تبارك و تعالى مثاب و معاقب نيست . مكلف بودن صفت خداوندى است ، و مكلف بودن صفت بندگى . بنده بايد كه مكلف بود و خداوند بايد كه مكلف بود . اگر بنده مكلف بود صفات بندگى از او برخيزد ، وگر حق مكلف شود صفات خداوندى از او برخيزد . مكلف دربند بسته بود . و مكلف بندندهء بند بود . چون بندنده بسته گردد ، بسته گشاده گردد ! باز گفت : « و اجمعوا [ 82 ب ] انه لا تدركه العيون و لا تهجم عليه الظنون » . چشمها او را درنيابند و گمانيها بر او راه نيابند ، و