تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
و چون حق تعالى صد بار هزار هزار فعل و صد بار هزار هزار چندين ديگر [ به‌يك‌بار ] بكند ، و لا يشغله شأن عن شان ، درست شد كه فعل او را مباشرت محال است ، و آن كسى كه تفهيم به ملاقات كند تا آن يكى كه او را با او ملاقات است تفهيم نكند به تفهيم ديگر نپردازد . و هر يكى را كه تفهيم كند از غير او غايب گردد و به وى مشغول گردد . و چون خواهد كه غير او را تفهيم كند از او غايب گردد و به غير او مشغول گردد . پس چون حق تعالى از عرش تا ثرى همه به يك وقت تفهيم كند ، محال باشد كه تفهيم او ملاقات باشد . و آن‌كس كه هدايت او به ايما باشد تا به كليت به مشاراليه اقبال نكند ايما درست نيايد ، و اقبال بر يك شىء روا نبود مگر به اعراض از غير او . پس اگر حق تعالى را هدايت به ايما بودى تا آن يكى كه او را هدايت داد به وى اقبال كردى در كونين به اقبال او مهتدى آن يكى بودى ، ديگر همه اهل كونين زنار بستندى . چون از عرش تا ثرى چندين هزار خلق بىعدد مهتدىاند ، درست شد كه هدايت به ايما نيست ، و خلق كه مهتدى گشتند به رفع حجاب گشتند . و چون ضال گشتند به وضع حجاب گشتند كه ايشان را محجوب كرد تا ضال گشتند ، و او محجوب نه . و ايشان را مكشوف كرد تا مهتدى گشتند ، و او مكشوف نه . چه در حجاب شدن و از حجاب بيرون آمدن صفات خلق است نه صفات حق جل و عز . باز گفت : « لا ينازعه الهمم » . گفت : همتها با او منازعت نكند . اين را معانى است . شايد كه يك معناش آن باشد كه خود هيچ همت را آن گمان نيفتد كه من به دو راه يابم . وگر همت همه خلق يك همت گردانند و آن همت را هزارهزار چندان مدد دهند ، آخر از صفات محدثى خالى نباشد . و محدث قديم را كى شايد ، تا همت را ظن آن افتد كه من او را بشايم . و تواند بود كه معنى اين آن باشد كه هيچ همتى نيست كه نه الا ذو نهايت است ، و حق را نهايت نيست . پس متناهى را با بىنهايت منازعت كردن محال است . و نيز تواند بود كه معنى اين سخن آن باشد كه چون صاحب همت