صفت مفعولى شايد كه مفعول فاعل آيد فاعل مفعول . چون نشايد كه هرگز فاعل از روى فاعلى مفعول بود يا مفعول از روى مفعولى فاعل بود . همچنين هرگز نشايد كه اول حق چون اول خلق بود يا آخر حق چون آخر خلق بود و ظاهر و باطن و قريب و بعيد همچنين .
باز گفت : « فعله من غير مباشرة » . فعل او بىمباشرت است ، و مباشرت ملامت بود ميان بشرتين از بشرت گرفته است و بشره ظاهر پوست مردم باشد . و هركس از مخلوقات كه فعلى كند تا ظاهر او مماس نشود مفعول را فعل حاصل نيايد ، و اين صفت جسمين بود .
فاعل جسم و مفعول جسم تا بپساود فاعل مفعول را .
پس آن را مباشرت خوانند ، چنان كه خداى تعالى گفت :
فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ .
و چون خدا جسم نيست محال باشد او را با چيزى مباشرت . و نيز مباشرت ممازجه باشد . چون اجزاء را با اجزا امتزاج باشد مباشرت گويند ، و اين صفت بر حق تعالى محال است . و جمله اين سخن آن است كه فعل مخلوقان موجود نيايد مگر در جسمى موجود .
و موجود را با موجود مباشرت درست آيد اما فعل حق نيست هست كردن است و مباشرت با نيست محال است . و چون هست گشت ، بيش هست كردن به كار نيايد . پيش از هست كردن هيچچيز نيست به لا شىء مباشرت چگونه بود ؟ ! و چون نيست را هست كرد ، هست را ديگرباره هست كردن محال بود . و ديگر فعل خداوند عز و جلّ هست نيست كردن است . و هست نيست كردن را مباشرت نبايد تا بقا بدهدش بقا يابد ، و چون بقا منع كند فانى گردد . و ديگر فرقها ميان فعل خداوند عز و جلّ و ميان فعل مخلوقان پيشتر ياد كرديم .
باز گفت : « و تفهيمه من غير ملاقاة » . و تفهيم كردن بىملاقات است ، و ملاقات فراهم آمدن باشد . هيچ مخلوقى مخلوقى را تفهيم نتواند كردن تا هر دو به يك جا فراهم نباشند . چون از يكديگر غايب باشند نتوانند مر او را تفهيم كردن تا ملاقات نباشد . و ملاقات را چند معنى ببايد . يكى جسمين بايند تا ملاقات بود . و ديگر هر دو در مكان بايند تا ملاقات بود ، و هر دو را حلول بايد در يك مكان تا