باز گفت : « امتناعا بذلك من الخلق ان يشبهوه » . يعنى اينكه او را اول و آخر گفتند به يك وقت و ظاهر و باطن به يك وقت و قريب و بعيد به يك وقت ، اين دليل آن است كه او ممتنع است به صفات خويش از مانندگى به خلق خويش . از بهر آنكه هر صفتى كه او را هست و خلق را نيست ، يا خلق را هست و او را نيست ، آنجا خود پوشيده نگردد كه تشبيه نيست . و باز هر اسمى كه او را هست و خلق را هست يا هر صفتى كه خلق را هست و او را هست ، چون رحيم و كريم و عزيز و آنچه بدين ماند ، و هم افتد خلق را در تشبيه اين وهم خلق در تشبيه به اول و آخر و ظاهر و باطن و قريب و بعيد از سر خلق برداشت كه بازجويى تا در مخلوقات يك چيز يا بى به يك وقت هم ظاهر و هم باطن و هم قريب و بعيد ، هم اول و هم آخر نيابى ، و در وهمت صورت نبندد كه چون شايد بودن اولى آخر يا ظاهرى باطن يا قريبى بعيد . آنك من اول و آخر و ظاهر و باطن و قريب و بعيد ، [ تا بدانى كه ظاهر من ظاهر تو نيست و باطن من باطن تو نيست ، و اول و آخر و قريب و بعيد ] همچنين . چون تشبيه از وهمت بدين اسما و صفات برخيزد به دگر اسما و صفات هم برخيزد .
و در اخبار على بن ابى طالب رضى الله عنه آوردهاند كه روزى خطبه مىكرد . در ميان خطبه اين آيت را برخواند : هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن . پس چنين گفت : انا الاول و الآخر و الظاهر و الباطن .
يعنى اگر چنان اول دانستهايد او را كه اوليت شما است آن منم نه او . وگر چنان آخر دانستهايد او را كه آخريت شما است آن منم نه او . دگر صفات [ 81 الف ] همچنين همه اولها به اوليت اولاند باز همه اولها به دو اول است . و همه آخرها به آخريت آخرند باز همه آخرها به وى آخر است ظاهر و باطن ، قريب و بعيد همچنين . فهو اول مؤول كل اول آخر مؤخر كل آخر ظاهر فمظهر كل ظاهر باطن مبطن كل باطن قريب مقرب كل قريب بعيد مبعد كل بعيد .
همه او لان و آخران مفعول اواند به مفعولى نام اول و آخر گرفتند . باز او به فاعلى نام اول و آخر گرفته است . و ظاهر و باطن و قريب و بعيد همچنين . اگر فاعل و فاعلى مانندهء مفعول آيد به
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 298
مساهمون: محمد روشن
ص٢٩٨