ظاهرها ظاهرترم ، از بهر آنكه بر هر ظاهرى نشان ما ظاهر است ، وز همه باطنى باطنترم ، از بهر آنكه من به هيچ چيز نمانم و هيچ چيز به من نماند .
و اما اول و آخر اينجا ياد نكرده است لكن ما اينجا ياد كنيم كه درخوردتر است . گفت من چون تو اول نيم كه اول تو حدوث است .
و چون تو آخر نيم كه آخر تو فنا است . لكن من اولم به ازليتى كه مرا اول نيست . آخرم به ابديتى كه مرا آخر نيست . و نيز گفتند : اول بوجوده قبل خلقه آخر ببقائه بعد خلقه . و نيز گفتهاند اولم به هست كردن نه به هست گشتن ، آخرم به نيست كردن نه به نيست گشتن . و نيز گفتهاند اولم به عنايت آخرم به رحمت . چون عنايت كردم پيش از آفريدنت ، رحمت كنم به وقت بازآوردنت . و نيز گفتهاند اول بالقضاء آخر بالجزاء . چنان كه گفت : جزاء وفاقا ، جزاء فى الابد يوافق القضاء فى الازل . و نيز گفتهاند : اولم به هدايت در دنيا ، آخرم به ولايت در عقبى . اولم به شقاوت در دنيا ، آخرم به فراق و لعنت در عقبى .
و نيز گفتهاند اولم به شقاوت و سعادت : كما قال فمنهم شقى و سعيد . آخرم به تفريق به وقت قسمت ، چنان كه گفت : فريق فى الجنة و فريق فى السعير . و نيز گفتهاند : اولم بدان معنى كه ترا كس نبود من بودم ، آخرم بدان معنى كه ترا كس نماند من بمانم . و نيز گفتند : اولم نگهداشتمت در شكم مادر ، آخرم كه نگه دارمت در شكم زمين .
و حقيقت اول و آخر گفتن حق آن است كه اول در مخلوقان عبارت است از ابتداى زمان ، و آخر در مخلوقان عبارت است از انتهاى زمان . زمان بود و اين مخلوق نه . از پس زمان موجود آمد ، پس اول زمان است نه او . و زمان ماند و اين مخلوق نماند . زمان آخر بود نه او ، و باز حق بود و زمان نه ؛ اول او است نه زمان و حق ماند و زمان نه آخر او است نه زمان . و چون او ماند و زمان نه زمانه از ميان برخيزد . وجود آخرش همان وجود اول بود . از بهر آن است كه او را گفتند اول و آخر .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: محمد روشن
ص٢٩٧