را ثابت كرد ظاهر را نفى كرد . نظر گفت نه رؤيت ، از بهر آنكه نظر صفت فعل است . و خداى تعالى شايد كه وقتى فعلى كند و وقتى نكند . و به مكانى فعلى كند و به مكانى نكند . و باز رؤيت صفت ذات است . همه را بيند و همه مكانها بيند . و دليل بر آنكه ظاهر باطن را مخالف شايد آن است كه پيغمبر عليه السلام گفت : تنام عيناى و لا ينام قلبى . وگر نشايستى كه صفت ظاهر باطن را [ 80 الف ] خلاف كردى ، چون باطن نخفتى ظاهر نخفتى ، يا چون ظاهر نخفتى باطن نخفتى .
و نيز شايد كه معنى بعد از ظاهر آن است كه چون ظاهر بيننده بازگذاشت تا به انواع معاصى او را بيالود ، و معنى قرب به باطن آن است كه ذرهاى او را به بنده نماند تا به كفر نيالايد . اگر ظاهر را همچنان قرب بودى كه باطن را بر ظاهر خلق خلاف محال بودى .
وگر باطن را بعد بودى همچنانكه ظاهر را يا شيطان ايمان را بربودى يا بنده ايمان را دست بازداشتى . و نيز شايد گفت كه معنى قريب و بعيد آن بود كه : قريب من اوليائه بعيد من اعدائه . به قرب ما دوست گشتند و به بعد ما دشمن گشتند . نه هركه به ما نزديكى جويد دوست ما است ، يا هركه به ما نزديكى نجويد دشمن ما است . لكن دوست ما آن است كه ما او را نزديك گردانيم ؛ و دشمن ما آن است كه ما او را دور گردانيم . و دليل آن است كه خداى تعالى گفت :
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ .
عبادى گفت تا صفت خصوص بود . العباد نگفت تا صفت عموم بود . گفت من نزديكم به بندگان خويش ، نگفت من نزديك به بندگانم . قرب خاص را نهاد نه عام را . و خصوص صفت دوستان بود .
و نيز گفتند معنى قريب و بعيد آن بود كه هرگه كه به خلق قرب جويى من بعيدم ، و هرگه كز خلق برى گردى من قريبم . آن قرب و بعد كه مرا صفت گشت نه بدان گشت كه مرا حال گردنده است ، لكن بدان بود كه ترا حال گردنده است . سر از خلق بگردان و كن فيكون با منى . و سر از ما بگردان چنان باشى كه گويى هرگز ما را نديدهاى . به لحظتى قريب و بعيد گردم ، و گرديده تو نه من .
و نيز گفتند : قريب بالتوفيق على الطاعة بعيد بالخذلان فى