نيست ، سؤال آن جز رد جواب نيست . و آن آن است كه چنين گويى كه او را خود چون نيست ، يعنى مثل نيست . ترا سؤال از حق تعالى آمد ، تو جواب دادى . نفى غير حق را چنانستى كه مىگويدى كه ترا با اثبات ما كار نيست . غير ما را نفى كن كه من خود ثابتام .
باز گفت : « و ان قلت اين فقد تقدم المكان وجوده » . وگر گويى كجا است متقدم بوده است مكان بر وجود او . يعنى سؤالت خطا است .
چه كجا مكان اقتضا كند ، آنكه بر او اين سؤال آيد از اين مكان كه مسئول است وسائل است غايب بايد به مكانى ثالث تا مسئول سائل را جواب كند كه به فلان مكان است . و تا صفت اين نباشد ، اين سؤال خود درست نيايد . و چون سائل و مسئول در مكاناند ، و مسئول عنه نه در مكان سؤال سائل و جواب مسئول هر دو خطا شود .
وگر از اين مشروحتر خواهى كه بگويى چنان كه عام دريابد جواب آن است كه گويى از اين گفتن كه كجا است چه مىخواهى . اگر مراد ذات او است ، ذات او در هيچ مكان نيست . وگر مراد قدرت او است هيچ مكان از قدرت او خالى نيست .
باز گفت : « و ان قلت ما هو فقد به اين الاشياء هويته » . و اگر گويى چه چيز است او ، هويت از همه چيزها جدا است . معنى اين سخن آن است كه ما اسم جنس است و عمومترين همه جنسها است كه ما بر حيوان و غير حيوان افتد . و بر مخاطب و نامخاطب افتد . اجناس بايد تا اسم به دو راه يابد و جنس تقاضا كند كثرت را تا اجتماع ايشان را يك جنس گويند . چون حق را جنس نيست و مثل و شبه نيست ، ما را بر او اشارت نيست . و هر چون كه ترا صورت بندد حق چنان نيست . هرجا كه وهم تو برافتد حق آنجا نيست . و هرچه سر تو به دو نگرد حق در آن وقت نيست . مثلكنندهء مثلها او است .
كنندهء مثل را مثل محال است . كيفكنندهء كيفها او است ، مكيف كيف را كيف محال است . جنسكنندهء جنسها او است . مجنس اجناس را جنس محال است . مكون مكانها او است ، مكون مكان را مكان محال است . موقت اوقات او است . موقت اوقات را وقت محال است . به هرچه اشارت كنى غير آن است ، و هر چون كه عبارت كنى جز آن
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: محمد روشن
ص٢٩٢