ميان جنسين . و حق تعالى را با چيزى وصل نشايد ، و جنسيت بر او روا نبود . و نيز ها را مخرج از ناف است و واو را از هواى دهن يا از شفتين . و اين هر دو مكاناند ، و حق را مكان نيست . پس از هو مراد هو نيست ، معنى مراد هو است . هركه پندارد كه هو حق است خدا را نشناخته است . ها نبود و پس ببود ، و واو نبود پس ببود . و آنچه نبود و پس ببود محدث بود ، و حق تعالى قديم است . تا در گويندهء هو ها و واو نيافريند گفتار هو پديد نيايد . پس آفرينندهء چيزى آن چيز چگونه باشد ؟ !
و گويندهء هو وقت بود كه هو نگويد و حق موجود ، و باشد كه هو سپرى گردد و حق بر جاى . و هو را به لفظ گويند و حق تعالى لفظ نه ؛ و بر بياض سواد كنند ، و حق تعالى سواد نه . و آن نوشتهء هو را محو گردانند و حق محو نگردد .
و نيز هو گفتن اشارت كردن است به غايبى كه هو از او كنايت است . و حق تعالى غايب كى است از خلق تا اشارت به وى درست آيد ؟ ! لكن هو گفتن خلق را بد نيست نه از بهر غيبت حق از ايشان .
چه از بهر غيبت ايشان از حق خود را غايب مىدانند و حق را غايب مىپندارند . و از غيبت خويش به هو اشارت كردند نه از غيبت حق .
و در هو اصل ها است ، كه حرف اسم نباشد ، و واو را به وى درفزودند تا دو حرف گشت و كلمه گشت . و آنكه در او توان فزود حق نباشد .
و نيز گفتيم كه اصل او ها است . و ها دايرهاى باشد ، و دايره را اول و آخر نباشد . چون هيچ حرف به حق تعالى اشارت نكرد همه حرفها را اول و آخر آمد . چون ها به حق تعالى اشارت كرد ، او را نه اول آمد نه آخر . و نيز ها دايره بود و دايره را هم از آنجا كه اول سازى آخر هم آنجا بازگردد اشارت بود كه منه بدا و اليه يعود . و نيز گفت : كما بداكم تعودون .
و نيز درها اشارتى عجبتر از اين هست . ها را ميان تهى بايد تا ها باشد . بزرگان چنين گفتهاند تا عارف از كونين تهى نگردد به حق راه نيابد . و نيز گفتهاند ها را ميان تهى باشد ، و در ميان او
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 290
مساهمون: محمد روشن
ص٢٩٠