پيش از آنكه خداى تعالى اين عالم را بيافريد هزار شهرستان بيافريد ، در هر شهرستانى هزار كوشك بيافريد ، و در هر كوشكى هزار سراى بيافريد ، و در هر سراى هزار خانه بيافريد و همه پرسپندان كرد . پس مرغى بيافريد و هر هزار سالى يك سپند دانه روزى او كرد ، چون سپندان همه بخورد آنگه اين جهان بيافريد . اگر خلق اولين و آخرين گرد آيند تا حساب آن سپندان بدانند ، عاجز آيند . چون مدت مخلوقى را كه او را ابتدا است درنمىيابند ، ازليت خالق را كه ابتدايى نيست چگونه دريابند ؟ !
باز گفت : « ان قلت متى فقد سبق الوقت » . اگر گويى كه هستى او بر وقت سابق بوده است ، معنى اين سخن آن است كه متى اشارت است به وقتى موقت . و از بهر آن متى گويند تا وجود او در آن وقت ثابت گردد ، و چون به وقتى اشارت كردى ، موهوم باشد كه پيش از [ آن ] وقت نباشد يا از پس آن وقت نماند . و اين صفت محال است بر موقت وقت ، كه حق تعالى موقت اوقات است ، و آفريدگار و نهندهء اوقات او است . پس هروقتى كه اشارت كنى شايد كه پيش از آن وقت وقتى باشد تا به ابتداى آفرينش وقت رسد وقت نماند و حق ماند . ماضى چنين است و مستقبل نيز هم بر اين قياس . به هروقت كه اشارت كنى شايد كز پس آن وقت وقتى بيايد تا وقت را نهايت آيد وقت نماند . و آفريدگار وقت بماند .
باز گفت : « فان قلت قبل فالقبل بعده » . وگر گويى پيش از پيش از پس او است ، يعنى اگر او را صفت [ كنى ] به پيشتر آن پيشتر [ را ] نيز حدى است كه او برده است و آن پيشتر نبوده است .
باز گفت : « فان قلت هو فالهاء و الواو خلقه » . اگر گويى هو ها و واو هر دو خلق اواند ، و هو در كلام عرب كنايت است از غايب ، چنان كه انت اشارت است به حاضر و اين ها و واو عبارت است از معبر و كلام متكلم است ، و در متكلمى محدث روا نبود جز كلام محدث و از معبرى محدث روا [ 78 ب ] نبود مگر عبارتى محدث . و حق تعالى قديم است و مستحيل بود محدثى قديم ، و نيز هر دو حرف است و حق تعالى دو نيست . و نيز ها با واو موصول است و وصال نبود مگر
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: محمد روشن
ص٢٨٩