تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
باز گفت : « و لا يزاحمه عند » . عند با او مزاحمت نكند ، از بهر آنكه دو شىء در يك مكان بايد تا درست آيد . گويند كان هذا عند ذاك . و حق تعالى را مكان روا نيست . « و لا ياخذه خلف » . او را خلف نگيرد . يعنى او را به خلف صفت كردن روا نباشد ، از بهر آنكه اين صفت چيزى باشد كه بر او اختلاف احوال روا باشد ، و بر حق اختلاف احوال روا نيست . و بر او خود حال روا نيست ، اختلاف احوال چگونه روا باشد ؟ ! و شايد كه خلف را معنى آن بود كه جاى او بگيرد . وز اين معنى خليفه را خليفه خوانند ، و خداى تعالى گفت :
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً .
باز گفت : « و لا يحده امام » . امام او را حد نباشد ، از بهر آنكه امام پيش باشد ، و هر چيز كه مستحق شود صفت امام را ، مستحق شود صفت خلف را ، تا يك حد از او امام بود و يك حد از او خلف . و چون حق تعالى محدود نيست ، او را امام و خلف محال است . و نيز شايد كه امام اشارت بود به چيزى كه پيش در بود چنان كه خلف اشارت بود به چيزى كه پس بود ، و هر دو محال است . باز گفت : « و لا يظهره قبل » . هيچ قبل او را پيدا نكند كه به هر قبل كه اشارت كنى او از آن قبل قبل‌تر است . باز گفت : « و لا يفنيه بعد » . هيچ بعد مر او را فانى نكند چه به هر بعدى كه اشارت كنى وى از آن بعد بعدتر است . باز گفت : « و لا يجمعه كل » . كل او را گرد نيارد ، از بهر آنكه كل اسمى است كه واقع نشود مگر بر جماعت ، و جماعت بيش از يكى بايد ، و ما بر يگانگى دليل اثبات كرديم . باز گفت : « و لا يوجده كان » . كان او را هست نكند ، از بهر آنكه كان عبارت است از بوده و گذشته اشارت به ماضى دارد ، و آنچه كان به دو اشارت كند امروز معدوم بايد تا اشارت كان درست آيد . و چون حق تعالى هميشه بود و هميشه باشد ، كان را به وى اشارت نماند . باز گفت : « و لا يفقده ليس » . نيستى او را گم نگرداند . يعنى روا نباشد هرگز كه نباشد كه ليسيت تقاضا كند نابودن . نابوده نيست گشتن [ بود ] و نابودن روى نه . و نيست گشتن هم روى نه .