اذ اشارت است به وقت ماضى ؛ و اذا اشارت است به وقت مستقبل .
در ماضى گويى اذ كان كذا ، و به مستقبل گويى اذ يكون كذا . پس اذ ابتداى وقتى ماضى تقاضا كند ، و اذا انتهاى وقتى مستقبل تقاضا كند . و حق را نه ابتدا است و نه انتها .
باز گفت : « و لا يؤامره ان » . ان با او مشاورت نكند ، از بهر آنكه ان كلمهء [ 77 ب ] شرط است ، و هرچه معلق بود به شرط موجود آيد [ به وجود شرط و فايت ] گردد به فوات شرط . و معلق به شرط محتاج بود به وجود شرط تا شرط موجود آيد . [ و باز وى موجود گردد ] . و حق را صفت احتياج نيست ، و او را به كردن هيچ چيز شرط به كار نيست .
باز گفت : « و لا يظله فوق » . هيچ فوق او را سايه نكند ، از بهر آنكه فوق دو معنى دارد يا فوق مكان بود يا فوق سلطان . و فوق مكان خود بر حق تعالى روا نيست ، از بهر آنكه فوق مكان بر كسى روا بود كه او در مكان بود ، و نيز فوق سلطان بر حق تعالى روا نيست ، از بهر آنكه سلطانى او برتر از همه سلطانها است .
باز گفت : « و لا يقله تحت » . هيچ تحت او را برنگيرد ، از بهر آنكه متمكن بايد تا او را تحت برگيرد ، و چون بر حق تمكن روا نيست ، گفتن كه يقله تحت باطل گشت . و نيز هر تحتى كه چيزى بردارد اين دارنده قوىتر از آن برداشته بايد ، تا او را برتواند داشتن . و چون از خدا قوىتر كس نيست ، باطل گشت كه او را اين صفت باشد . و نيز برداشتن چيزى مر چيزى [ را ] جسمين بايد ، جسمى حامل و جسمى محمول . و ما باطل گردانيديم معنى جسم در پيش .
باز گفت : « و لا يقابله حذاء » . گفت : هيچ برابر با او برابرى نكند از بهر آنكه مقابله ميان دو چيز بود كه هر دو در دو مكان باشد ، و ميان ايشان بعد و مسافت بود . و چون مقابلت بود شايد كه برگردند تا مدابرت گردد ، و چون حق را جل و عز مكان نيست و صفت بعد و مسافت نيست ، و صفت مدابرت نيست ، روا نبود كه او را با چيزى مقابلت باشد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: محمد روشن
ص٢٨٦