تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
سبحانه و تعالى همه شنود و هيچ‌چيز او را مشغول نگرداند ، چنان كه گفت :
يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ .
و نيز گفت :
يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى ،
از من خود هيچ [ چيز ] سر نيست . سر از شما باشد كه بندگانيد . من آنكه از شما سر است بدانم ، و آن آنست كه هرچه خلق هفت آسمان و زمين بداند من آن بدانم . و ديدار همين است . مخلوقان بعضى بينند و بعضى نبينند ، و خدا همه بيند ، از بهر آنكه يك ذره در هفت آسمان و زمين از صنع او خالى نيست ، يا بجنباند يا بياراماند ؛ يا نيست كند يا هست كند . و در هر ذره‌اى بقا مىنهد تا بقا يابد ، كه اگر بقا بازدارد طرفة العينى از همه كون از كون هيچ‌چيز نماند . چون همه او را بايد داشتن ، چون نبيند چگونه نگه دارد . باز گفت : « و
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ
» . و اين در اول كتاب ياد كرديم . باز گفت : « قال بعض الكبراء فى كلام له » . شيخ رحمه الله بعض الكبرا حسين منصور را خواهد ، و اين انفاس او است [ 77 الف ] كه ياد خواهيم كردن ، در كتابى كه ياد كرده است ، و آن كتاب را نفى التشبيه خوانند ، چنين مىگويد : لم يسبقه قبل . هيچ قبلى بر او سابق نيست زيرا كه وجود همه قبلها را نهايت است و وجود حق را نهايت نيست . پس محال بود كه متناهى بر نامتناهى سابق بود . ابتدا بايد چيزى را تا چيزى پيش از او بيايد . پس همه را ابتدا است و حق را ابتدا نيست . پس او بود پيش از همه موجودها از بهر آنكه موجد همه موجودها او است ، و موجد لا محاله پيش از موجود بايد . باز گفت : « و لا يقطعه بعد » . هيچ بعد او را نبرد . معنى اين سخن آن است كه چيزى كز پس چيزى آيد ، آن پيشين نيست گردد تا اين پسين او را بعد گردد . پس بقاى همه چيزها را آخر است و نهايت است و بقاى حق را آخر و نهايت نيست . همه نيست گردد و او ماند . چنان كه گفت : لله الامر من قبل و من بعد . اى من قبل كل قبل و من بعد كل بعد . و باز گفت : « لا يصادره من » . و اين از آن معنى گرفته است كه گويند صدر منه . چون كلمهء من در چيزى راه يابد بدان معنى بايد كه