او ابتدا از جاى گيرد تا او جزء آن چيز گردد . چنان كه گويى هذا جزء من جملة . يا گويى كان من يوم كذا او وقت كذا . آن پيشين جزء گردد و اين ثانى ابتدا . و هر دو صفت نهايت است كه ابتدا وقت را باشد ، و حق تعالى را وقت نيست . و تجزيه متناهى را باشد ، و حق تعالى را نهايت نيست .
باز گفت : « و لا يوافقه عن » . كلمهء عن را با او موافقت نيست از بهر آنكه عن بر دو معنى به كلام عرب درآيد . يا بر معنى حكايت يا بر معنى نيابت . حكايت چنان كه گويند رويت هذا عن فلان ، و نيابت چنان كه خداى تعالى گفت :
وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ .
و از اين [ هر ] دو معنى هيچ بر خدا روا نيست .
اما حكايت از آن معنى روا نيست كه حكايت محكى عنه سابق تقاضا كند تا حاكى از او حكايت كند . چون صنع او سابق است بر همه صنعها محال بود كه او را كسى حكايت كند .
و اما نيابت از اين خود محالتر است كه اگر او از كسى نيابت دارد آن منوب عنه بر او سابق بايد . وگر كسى زو نيابت دارد به جاى او بايستد . و چون كسى بر او سابق نيست و كس را به جاى او استادن نيست محال بود كه عن را به وى راه بود .
و نيز گفت : « و لا يلاصقه الى » . گفت : هيچ الى را با او پيوستن نيست ، از بهر آنكه الى كلمهء نهايت است بر هرچه عمل بايد نهايتى بايد . آن چيز را كه چون بدان نهايت رسد ، الى تمام گردد يا به وقت يا به عين وقت چنان باشد كه گويى الى يوم كذا . و عين چنان باشد كه گويى الى الباب او الى الطريق ، و هر دو نهايت را آخر است .
و آخر حق را نهايت نيست . و به هر آخرى كه اشارت كنى او از آن آخرتر است .
[ قوله ] : « و لا يحله فى » . گفت : هيچ فى بر او فرونيايد . از بهر آنكه فى كلمهء ظرف است ، محل بايد تا فى را در او راه بود . و حق تعالى محل نيست و در هيچ محل حال نيست . پس فى را بر او راه نيست .
باز گفت : « و لا يوقفه اذ » . هيچ اذ او را وقف نكند . از بهر آنكه