تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
چه اگر گويند نه ، خدا را به عجز منسوب كرده باشند ، و اين كفر است . چاره نيست از بلى گفتن . آنگه ايشان را گوييم چون حيات نهاد در عرش ، قادر هست كه پس از حيات يا ذكوريت نهد يا انوثيت ؟ نتوانند گفتن كه نه ، از بهر آنكه اگر گويند نه ، خدا را به عجز منسوب كرده باشند . پس چاره نيست از بلى [ گفتن ] . و چون بگفتند بلى و روا داشتند خدا را بر ماده يا بر نرى ، باتفاق همه خلق هركه اين گويد كافر است . و اين آن فصل است كه مجسمه و مشبهه را از اين انفصال نيست . باز گفت : « و لا يحيط به الافكار » . انديشه‌ها به دو محيط نگردد . از بهر آنكه احاطت فكرت كيفيت تقاضا كند ، و حق را كيفيت نيست . و از بهر اين گفت : و لا يحيطون به علما . و نيز احاطت فكرت نهايت تقاضا كند ، و حق را نهايت نيست . و نيز اگر فكرت را در ادراك حق تعالى استعمال كنى تا به حق محيط گردى بايد كه آن فكرت از او درگذرد تا باز به وى محيط گردد ، و اين محال است . از بهر آنكه هرچند در اوليت او تفكر كنى از آنجا كه فكرت اشارت كند بيشتر است ، و اگر از آن بيشتر فكرت بگذرد هم بيشتر است . پس فكرت فروماند و به نهايت رسد ؛ و اوليت او را نهايت نه . وگر فكرت را استعمال در آخرت او كنى ، همان است ؛ وگر فكرت را در صفات او كنى تا بدانى كه به يك علم موجود و مستقبل چگونه داند فكرت در او راه نيابد . و فكرت خود تمامى معلومات را بنداند كمال علم را چگونه بداند كه معلومات را نهايت نيست از بهر آنكه ماضى معلوم است و ماضى متناهى است ، و موجود معلوم است و موجود متناهى [ است ] ، و مستقبل معلوم است و مستقبل متناهى است . و كس خود كمال اين متناهى نداند ، و اگر بداند معدوم نيز هم معلوم است . و تقدير كنيم كه فكرت بر موجود محيط گردد ، بر معدوم چگونه محيط گردد ؟ ! وگر نيز شايد كه فكرت موجود گردد و بر معدوم [ 76 ] محيط گردد آن معدوم كه هرگز نبود و نباشد و خداى تعالى داند كه اگر بودى چگونه بودى . چنان كه گفت : و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه . و اين هرگز نباشد . و چيزى كه هرگز نبود و نباشد فكرت بر