را نگه نتوانستى داشت ، مرا هفت آسمان و هفت زمين نگه مىبايد داشت . اگر بخسبم هر دو برهم آيد و ويران شود .
و اينجا اشارت است كه هركه بر او خواب روا باشد ، غافل گردد ، و آنكه از دوست غافل گردد و بخسبد دوستى را نشايد . چون دوستان را بر دوستى نگه بايد داشت تا دشمن دوست را نربايد ، و دشمنان را بر دشمنى نگه بايد داشت تا قدم بر بساط دوستى ننهند .
غفلت بر او محال باشد ، كه هركه غافل گردد دشمن بر وى دست يابد ، يا دوست از دست برود .
پس چون درست شد كه بر كردگار غفلت روا نيست و خواب برتر از غفلت است ، روا نباشد كه چون غفلت روا نبود بيشتر از غفلت روا [ چون ] بود ؟ ! و نيز سنة و نوم استراحت بود از تعب و نصب . و بر هرچه گرانى و رنج روا باشد غنودن و خواب روا باشد ، و چون بر خدا گرانى و رنج روا نيست غنودن و خواب روا نباشد .
از اين معنى گفت :
وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما .
چون نگهداشتن آسمان و زمين بر او گران نيامد خواب و غنودن به كار نيامد . و نيز گفت :
وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ ،
و نيز گفت :
أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ .
و چون اين صفات [ از ] او منفى بود و استراحت از بهر اين معانى مىبايست ، باطل گشت كه خدا را به نوم حاجت بود . و چون يكى از مخلوقات در قرب به محلى رسد كه ديگران را آن مقام نبود ، و آن مصطفى بود عليه السلام كه صفت نوم در محل قرب از خويشتن نفى كرد و گفت :
تنام عيناى و لا ينام قلبى . چون ظاهرش با خفتگان بود به خفت ، و چون باطنش با ناخفته بود نخفت . پس مخلوقى كه بر او فترت و تعب روا باشد چون به محل قرب مىرسد خواب از او برمىخيزد ، محال بود كه آنكس را كه بر او نصب و تعب روا باشد خواب روا باشد ! و نيز در بهشت بر بهشتيان خواب روا نيست ، از بهر آنكه محل تعب و نصب نيست ، چنان كه خداى تعالى حكايت كرد از اهل بهشت كه :
لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ وَ لا يَمَسُّنا فِيها لُغُوبٌ .
چون جسمى محدث در مكانى محدث حاصل آمد از بهر زوال تعب و نصب او را خواب نباشد ، محال باشد ، بر آنكه او جسم نيست و قديم است و در مكان و زمان نيست ،