نبود الا به حصول در مكانى . و چون خدا را مكان نيست ، باطل شد كه او را حركت يا سكون باشد . و نيز حركت انتقال بود از مكانى . و سكون حصول بود در مكانى . و اين هر دو صفات اجساماند ، چه منتقل از مكان جسم بود ، و هرچه حاصل آيد در مكان جسم بود ، و ناجسم در جسم محال است . و نيز انتقال از مكانى به مكانى از بهر آن بود كه او را بدان مكان اول مرادى بود حاصل نگردد ، و انتقال كند به مكان دگر تحصيل مراد را . و چون حق تعالى قادر است بر تحصيل مراد خويش ، هرگه كه خواهد و هرچند كه خواهد و هرجا كه خواهد ، باطل شد كه او را حركت يا انتقال باشد .
باز گفت : « لا ينتقص و لا يزداد » . نكاهد و نفزايد از بهر آنكه كاستن يا فزودن بر دو معنى باشد ، يا بر عدد باشد يا بر اجزا . بر عدد چنان باشد كه نه ده گردد زيادت باشد ، يا ده نه گردد نقصان باشد . و چون حق تعالى يكى است هرگز دو نبود و نباشد ، باطل گشت كورا زيادت يا نقصان باشد .
و اما زيادت و نقصان در اجزا چنان باشد كه چيزى خرد باشد آنگه تربيت پذيرد تا اجزا فزون گردد . چنان كه نطفه علقه گردد يا مضغه باز جنين گردد ، باز طفل باز بالغ باز شاب باز شيخ . و نقصان اجزا چنان باشد كه چيزى بزرگ باشد و در او علتى به وجود آيد كه اجزاء او بكاهد ، چنان كه سمين كه در بيمارى مهزول گردد ، و اين هر دو بر خدا روا نيست . از بهر آنكه اجزا بايد تا از او جزوى نقصان گردد يا بر او جزوى فزون گردد . و آنكه اجزا بود بيش از يكى بود . و چون درست گشت كه او يكى است زيادت و نقصان بر او باطل گشت .
و حقيقت اين سخن آن است كه زيادت جزوى در چيزى آنگه روا بود كه اين زيادت از جنس مزيد عليه بود ، و نقصان از چيزى آنگه روا بود كه اين ناقص از جنس منقوص عنه بود . چون جزوى ناقص گردد ، [ 74 ب ] نقصان گشتن اين جزو دليل حدثى او بود ، و چون جزوى زيادت گردد زيادت گشتن او دليل حدثى او بود ، از بهر آنكه هرچه هست گردد يا نيست گردد محدث بود ، و چون اين جزو زايد
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: محمد روشن
ص٢٧٥