و ناقص محدث بود و آن مزيد عليه هم از جنس او بود ، و آن منقوص عنه هم از جنس او بود ، بايد كه آن نيز هم محدث بود . و چون حق تعالى قديم است محال بود كه او را نقصان يا زيادت باشد .
باز گفت : « ليس بذى ابعاض و لا اجزاء » . خداى عز و جلّ را ابعاض و اجزا نيست ، از بهر آنكه ذو ابعاض و ذو اجزا اگرچه به ظاهر يكى نمايند اما به حقيقت يكى نباشند . و چون يگانگى درست كرديم ، ابعاض و اجزا تباه گشت .
و نيز گفت : « و لا جوارح و لا اعضاء » . خدا را سبحانه و تعالى اندامها نيست ، از بهر آنكه هرچه را جوارح و اعضا بود معلول بود در افعال خويش . و چون حق تعالى در افعال خويش معلول نيست ، باطل شد كه او را جوارح يا اعضا باشد . و معنى معلول آن خواهيم كه ذو جارحه را اجزا بايد تا جارحه گردد ، و مفاصل بايد و اتصال و انفصال بايد و زيادت قوت بايد . و جارحهء او را در وقت فعل با مفعول مماست بايد . و چون جارحه را به فعلى مشغول كند از فعلى ديگر ممنوع گردد ، و چون از اين همه صفات بر خداى تعالى هيچ چيز جائز نيست از بهر آنكه هر فعلى كه او كند اندك و بسيار ، خرد يا بزرگ ، به يك بار تواند كردن و او را مماست روا نه و مدت به كار نه ، و لا يشغله شان عن شان . درست شد كه او را جوارح و اعضا نيست .
باز گفت : « و لا بذى جهات » . خدا را جل و تقدس جهات نيست از بهر آنكه ذو جهات محدود باشد ، آن جهت كه او را امام بود خلف نبود ، و آن جهت كه آن را خلف بود امام نبود ، و يمين و شمال و فوق و تحت همچنين . و چون خداى تعالى محدود نيست . باطل گشت كه او را جهات باشد . و هركه او ذو جهات باشد چون ذو جهتى حاصل گردد از جهتى غايب گردد ، و چون در جهتى بيند در جهتى ديگر نبيند . و چون در جهتى تواند در جهتى ديگر نتواند . و چون حق به ذات در هيچ جهت نيست و به قدرت از هيچ جهت غايب نيست ، و همه داند و همه بيند و همه تواند و قدرت او به همه جاى و به همه چيزى برسد ، باطل شد كه او را جهات باشد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 276
مساهمون: محمد روشن
ص٢٧٦