باز گفت : « لا يجرى عليه الاوقات » . بر او اوقات نرود ، از بهر آنكه رفتن اوقات حركات فلك است ، و فلك نبود و چون فلك نبود حركات او نبود كه معدوم را حركت محال است . و چون حركات فلك نبود وقت نبود . و خداى تعالى بود كه فلك بيافريد . پس بجنبانيد تا از جنبيدن او وقت پديد آمد . پس محال باشد خالق وقت در وقت ، از بهر آنكه وقت مخلوق است و خالق پيش از مخلوق بايد لا محاله .
و چون خواهد كه وقت را بردارد فلك را نيست گرداند . چون فلك نيست گشت ، حركات او نماند ، و چون حركات فلك نماند وقت نماند ، و فانىكنندهء وقت و فلك بماند . از بهر آنكه مفنى باقى بايد بعد از افنا . و معدوم باقى بايد پس از اعدام ، تا افنا و اعدام درست آيد . و موجد و خالق موجود بايد پيش از خلق و ايجاد ، تا ايجاد و خلق درست آيد .
باز گفت : « و لا تحله الآفات » . گفت : آفات اندر وى فروماند ، از بهر آنكه محل باشد حلول آفات را ، و آنكه محل باشد حلول آفات را عاجز باشد ، و عاجز خدايى را نشايد ، و نيز آنكه محل آفات مدبر غير باشد ، و صانع خلق مدبر نباشد ، ازيراك مدبر مصرف باشد ، و مصرف قاهر باشد ، و خداى عز و جلّ قاهر است . كس را از تدبير وى گريختن روى نيست . و باز مدبر مصرف باشد ، و مصرف مقهور باشد ، و خداى عز و جلّ مقهور نباشد . اين است معنى قول خدا ، و هو القاهر فوق عباده .
باز گفت : « و لا تاخذه السنات » . او را غنودن نگيرد . و غنودن اول خواب باشد ، و خسبنده غافل باشد . و چون نگهدارنده غافل شود ، نگه داشته ضايع ماند . [ 75 الف ] اين است معنى قول خداى تعالى
لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ .
او را نه غنودن گيرد نه خواب .
و در اخبار چنين آمده است كه سليمان عليه السلام انديشه كرد با خود كه گويى از چه سبب است كه بر خداى تعالى خواب روا نيست . امر آمد او را كه دو قدح پرآب كن و به دو دست بگير .
بگرفت . خداى تعالى خواب بر او افگند . او قدحها بر يكديگر زد و بشكست و آب بريخت . امر آمد كه اى سليمان ، چون تو بخفتى دو قدح