تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
باز گفت : « و لا عرض » . خداى تعالى عرض نيست از بهر آنكه عرض صفات بود ، حق تعالى موصوف است نه صفت . و عرض صفتى بود كه لا يبقى وقتين بود و بر او بقا روا نبود وجود او ميان عدمين بود ، و چون خدا قديم است و بر او نه فنا نه عدم روا [ بود ] باطل شد كه او عرض باشد . و عرض صفت اجسام را گويند ، و جسم موصوف بود و عرض صفت او . و چون درست [ 74 الف ] گردانيديم كه حق تعالى جسم نشايد كه موصوف است ، عرض كى شايد كه صفت او است ؟ ! باز گفت : « لا اجتماع له و لا افتراق » . خداى تعالى [ را ] اجتماع و افتراق نيست از بهر آنكه اجتماع را مجتمعين بايد و افتراق را مفترقين . پس تا دور نباشد صفت اجتماع و افتراق بر ايشان روا نباشد . چون درست كرديم به دلايلى كه در پيش ياد كرديم كه خداى تعالى يكى است ، محال بود كه يكى را اجتماع و افتراق بود ، و نيز اجتماع و افتراق صفت محدثات است ، از بهر آنكه هر مجتمعى را افتراق روا است و هر مفترقى را اجتماع روا است . و چون اجتماع آمد ، افتراق تباه شد ؛ و چون افتراق آمد ، اجتماع تباه شد . تباه گشتن هر دو دليل است بر محدثى هر دو ، از بهر آنكه قديم نشايد كه معدوم گردد ، و نشايد كه هرگز معدوم بوده باشد ، از بهر آنكه بر قديم نه عدم روا است و نه حدوث بعد العدم . و چون بر اجتماع و افتراق عدم روا است ، دليل گشت كه هر دو محدثين‌اند ، و صفت محدث روا نبود مگر ذات محدث را . و ذات قديم را صفت محدث روا نباشد . و چون درست گشت كه حق تعالى قديم است به دلايلى كه گذشته است ، باطل گشت كه او را اجتماع و افتراق باشد . باز گفت : « لا يتحرك و لا يسكن » . نجنبد و نه آرامد ، از بهر آنكه حركت را تقدم سكون بايد و سكون را تقدم حركت بايد . هركه بجنبد از آرام بجنبد ، و هركه بيارامد از جنبش آرامد ، و هر دو محدثين‌اند به دليل آنكه بر هر متحركى سكون روا است و بر هر ساكنى تحرك روا است ، و اين دليل حدث بود ، چنان كه به اجتماع و افتراق ياد كرديم . و نيز تحرك نبود الا به انتقال از مكانى ، و سكون