بهر آنكه صورت اطراف [ شىء ] باشد [ و خداى را عز و جلّ اطراف روا نبود چه هرچه ذو اطراف ] باشد متناهى بود و محدود ، و نهايت و حد بر خداى تعالى روا نيست . و نيز صورت نگاشته باشد ، و نگاشته را نگارندهاى بايد ، و نگارندهء همه نگاشتهها خدا است جل و تقدس ، چنان كه گفت :
هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ .
و نيز گفت :
وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ .
و نيز گفت :
الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ .
و چون نگاشته را نگارندهاى بايد ، محال بود كه نگارنده نگاشته بود ، از بهر آنكه صورت مفعول است و مصور فاعل ، و فاعل مفعول محال است . وگر فاعل مفعول باشد او را فاعلى ديگر بايد الا ما لا يتناهى . و اين محال است .
باز گفت : « و لا شخص » . خداى تعالى شخص نيست . شخص به پارسى تن بود ، و معنى شخص در كلام عرب چيزى بود كه او را ثقل بود و حامل بود صفات محدث را ، و اين بر خدا روا نباشد .
و باز گفت : « و لا جوهر » . خداى تعالى جوهر نيست از بهر آنكه جوهر يا اصغر الاشياء باشد ، و اين صفت به خدا گمان بردن كفر است ، يا اصل و مايهء چيزها باشد ، و اين نيز هم كفر است ، از بهر آنكه اگر اصل و مايهء چيزها باشد در او تصرف روا باشد تا اشيا از او كنند . و آنكه تصرف در او روا باشد محدث باشد ، و چون حق تعالى قديم است لم يزل ، و در قديم تصرف محال است ، درست شد كه جوهر نيست .
و به نزديك متكلمان حقيقت جوهر حامل اعراض باشد قابل متضادات ، چنان كه مخلوقان همه جواهراند و حامل اعراضاند گاه متحرك و گاه ساكن ، گاه مجتمع گاه مفترق ، و قابل متضاداتاند گاه عالم و گاه جاهل و گاه قادر و گاه عاجز . و چون خداى تعالى حامل اعراض نيست ، از بهر آنكه بر او حركت روا نيست و نه سكون و نه اجتماع و نه افتراق ، و قابل متضادات نيست ، از بهر آنكه عالم است و جهل بر او روا نيست ، قادر است و بر او عجز روا نيست ، حى است و بر او موت روا نيست ، و ديگر صفات همچنين ، پس درست شد كه او جوهر نيست .