[ مقدر مثل بود مر مقدر را ، و اگر مثل نبود خود مقدر به نبود چه ] مقدر به يا در وزن بود يا در عدد يا در طول و عرض . چون اين مقدر به معنى خويش هم مقدر به گردد تقدير درست بود ، و چون او را مخالف شود تقدير تباه گردد . پس درست شد كه اين معنى مماثلت است ، و مماثلت بر خداى تعالى روا نيست .
و گروهى گفتهاند شبح خيال بود كه نمايد و نكند . چنان كه حق تعالى در سحر سحرهء فرعون گفت :
يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى
، چنان نمود ايشان را كه مىجنبند و نمىجنبيدند . چون چنين باشد شبح نمايندهء ناكننده باشد . و آنكه او را صفت اين بود ، حقيقت نبود . و چون بارى تعالى حق است و صفات او حق است ، مجاز را بر او راه [ نه ] . باطل شد كه شبح باشد .
و اما درستتر قول در شبح آن است كه شبح اسمى است جسمى را موصوف به صفت نابكارى . و آنكه عرب گويد : هذا شبح قايم ، معنى اين سخن آن است كه اين جسمى است بيهوده و به كار ناآمده ، نه در او منفعتى و نه مضرتى . پس همه شبحى جسم بود ، لكن هر جسمى شبح نبود . [ 73 ب ] از بهر آنكه هر جسمى كه در او منفعتى يا مضرتى بود يا خيرى يا شرى بود عرب نگويد هذا شبح قايم . چون به هيچ كار نيايد ، و از او نفع و ضر هم نيايد ، و خير و شر را نشايد ، عرب او را شبح قايم گويد . پس چون معنى شبح اين بود از دو وجه خدا را شبح گفتن روا نبود ، يكى از روى جسمى ، چنان كه ياد كرديم ؛ و ديگر از روى بىمنفعتى و بىمضرتى ، كه نافع و ضار خدا است جل و عز . و در نود و نه نام خدا را اين دو نام آمده است در شريعت ، هم نافع و هم ضار . و نيز روا نبود كه هيچ منفعتى حاصل شود مگر به فضل او ، و روا نبود كه هيچ مضرتى حاصل شود مگر به عدل او ، و همه را اوميد به فضل او ؛ و بيم از عدل او و همه مقهور قضاى او و اسير قدرت او . و از عرش تا ثرى و از ازل تا ابد هيچ چيز نيست كه بر او اثر منفعت فضل او يا اثر مضرت عدل او ظاهر نيست . و چون چنين باشد او را شبح گفتن محال باشد .
قوله : « و لا صورة » . و باز گفت : خداى تعالى صورت نيست از