تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
و دليل بر آنكه جسم مؤلف بود آن است كه هروقت كه دو چيز باشند هر دو مؤلف يكى به تأليف كمتر و يكى بيشتر ، عرب آن را كه تأليف او كمتر است جسم گويد ، و آن را كه تأليف بيشتر است اجسم گويد ، چنان كه گويد : هذا اجسم من ذاك ، اجسم آن را گويد كه تأليف او بيشتر بود . درست شد كه جسم نبود مگر مؤلف . و خداى تعالى در قصهء طالوت گفت :
وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ .
چون او را زيادت جسم ياد كرد معنى آن زيادت آن بود كه تأليف و تركيب او بيشتر بود . پس درست شد كه جسم نبود مگر مؤلف و مركب . و تأليف و تركيب جايى بود كه بيش از يك شىء بود . و چون باتفاق همه اهل اسلام خداى تعالى يك شىء است ، باطل شد او را جسم خواندن . و اينجا رمزكى است كه هركه آن را ياد گيرد ، اين مسئله را پيش تواند بردن ، چون فهم و خاطر يارى دهد . و آن آنست كه نصارى خدا را جوهر گويند و جسم نگويند . و كراميان خدا را عز و جلّ جسم گويند و جوهر نگويند ؛ و ما نه جسم گوييم و نه جوهر . پس هر معنى كه نصارى بدان معنى جوهريت ثابت كنند به جسم مناقضه گردد ، و هر معنى كه كراميان بدان معنى جسميت ثابت كنند به جوهر مناقضه گردد ، از بهر آنكه هر صفتى كه در جوهر بيايد در جسم بيايد ، پس باطل را به باطل مناقضه كنيم تا بطلان هر دو درست گردد . و يبق الحق قائما لا مناقض له . اين‌قدر اينجا بسنده باشد ، و تمامى اين مسئله جايى ديگر ببايد آموختن . و باز گفت : و لا شبح . گفت خداى تعالى شبح نيست . و در معنى شبح مردمان را سخن است و از آن [ همه معانى هيچ بر خداى تعالى روا نيست . گروهى گفتند شبح جسم بود چنان كه عرب گويد : هذا شبح قايم اى جسم قايم . ] پس اگر معنى شبح جسم بود هم بدان معنى كه جسم تباه كرديم شبح تباه شود . و گروهى گفته‌اند : شبح كالبد چيزى بود و كالبد چيزى را گويند كه او را تقديرى بود كه غير او را بدان تقدير مقدر كنند ، و اين صفات متناهى بود و آن متماثل . و چون بر حق سبحانه تناهى و مماثلت روا نيست باطل شد كه او را صفت شبح بود ، از بهر آنكه