تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
مسلحه بشنيد . برفت وز گبرى جامهء ايشان بخواست و درپوشيد و كستى بربست و از موم گزدمى كرد و بر كاغذى نهاد ، و به در آن مغ رفت و آن دربان را گفت بگوى كه كستى دارى آمده است و مسأله‌اى او را مشكل گشته است . اگر حل نكنى مسلمان خواهد گشت . [ 72 ب ] زود او را بار داد . درآمد و آن گزدم را بيرون آورد و او را گفت : اين گزدم را كه آفريد ؟ گفت : يزدان . گفت : اين دم او كه آفريد ؟ گفت : يزدان گفت : اين نيش در سر دم كه نهاد ؟ گفت : يزدان . گفت : اين زهر در نيش [ او ] كه نهاد ؟ گفت : [ اهرمن ] . گفت : يزدان دانست كه چون من اين گزدم تمام كنم اهرمن زهر در او نهد . اگر گفتى ندانست ، محال بودى ؛ وگر گفتى دانست اقرار بودى كه شر خواست . به جواب درماند . اين مسلحه كارد بركشيد و كستى به دست بگرفت و كارد برنهاد ، گفت : جواب دهى يا كستى ببرم ؟ گفت : نخست من كستى خويش ببرم پس تو . و مسلمان گشت به دست آن مسلحه . و تا اكنون مردمان نشابور چنين گويند كه مسلحه‌اى كه توحيد داند به از زاهدى كه توحيد نداند . و ثنويان را چنين گوييم كه نه خير نور كند و شر ظلمت ؟ چاره نيست ، گويند بلى . گوييم راست كه گويد و دروغ كه گويد ؟ گويند راست نور گويد و دروغ ظلمت . گوييم چون كسى را به ناحق بكشند او را به كشتن كه آورد ؟ گويند ظلمت . گوييم اگر او را پرسند كه اين را تو كشتى او گويد آرى ، اين صدق در او كه نهاد ؟ گويند نور . گوييم ظلمت كشت نور مقر آمد . اگر ظلمت مقر آمد صدق كرد ، و صدق خير است ؛ وگر نور مقر آمد دروغ گفت و دروغ شر است . هر چون كه گرداند بر فاعل خير شر روا داشته باشد ، و بر فاعل خير خير روا داشته باشد . پس درست شد كه اين همه خيرها كه ايشان را خلق صانع خواندند صانع نيستند بلكه مصنوع‌اند ، و صانع يكى است برتر از همه خلق ، و ايشان همه مصنوع‌اند ، آفريدگار يكى است و ايشان همه آفريدگان [ اند ] . مدبر يكى است و ايشان همه مدبران‌اند ، مسخر يكى است و ايشان همه مسخران‌اند ، و هركه چنين داند كه يك ذره از عرش تا ثرى از ازل تا ابد ساكن متحرك