تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
خلق گفتن روى ندارد . و از اين معنى بود كه خداى تعالى گفت :
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ،
و نگفت بلغ ما تعلم . نفرمود كه هرچه دانى بگوى لكن گفت آنچه بر تو فروفرستم به خلق برسان . و نيز گفت :
وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً ،
يعنى خاطبهم على قدر عقولهم . چون عقل پيغمبر عليه السلام بر عقل خلق ترجيح داشت او را امر آمد كه بر مقدار عقل ايشان گوى نه بر مقدار عقل خويش . همچنين حق را سبحانه و تعالى صفت آن است كه علم او را و صفات او را نهايت نيست ، و چندان بر خلق پيدا كند كه طاقت دارند نه چندانكه سزاى او است . نبينى كه خداى تعالى گفت :
يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً .
بندگان را علم ثابت كرد و احاطت نفى كرد ، چه احاطت به علم آن باشد كه به همه وجوه بداند و هيچ‌چيز از معانى بر او پوشيده نگردد ، و اين صفت بندگان نيست . و نشان اين آن است كه حق تعالى به بنده عالم‌تر از آن است كه بنده به تن خويش ، چنان كه گفت :
أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ .
و نيز گفت :
أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِي صُدُورِ الْعالَمِينَ .
درست شد كه خداى تعالى از بنده چيزها داند كه بنده از خويشتن نداند . پس محال بود كه آنكه او خود را تمام نداند كردگار را تمام بداند ، و محال بود كه او در بنده صفتها داند كه بنده خود را نداند ، و او را صفتهايى نباشد كه خلق از دانستن آن عاجز آيند تا بدانى كه خلق را به معرفت و صفات او چندانى راه است كه قدرت بندگان است نه چندانى كه سزاى او است . و باز گفت : « [ قوله ] لم يزل قديما باسمائه و صفاته » . گفت هميشه قديم بود به اسما و صفات خويش يعنى اسما و صفات او قديم است ، و اين از بهر آن است كه خدا قديم است ، هميشه بود و هميشه باشد . و صفات او نيز قديم است كه بر قديم صفت محدث روا نبود ، چنان كه محدث را صفت قديم روا نبود . وگر قديم را صفتى بود محدث و پيش از حدوث آن صفت بدان صفت موصوف نباشد ناقص باشد ، تا چون صفت حادث شود كامل گردد و نقصان و زيادت پس از نقصان صفت قديم نيست صفت محدثات است . و بر قديم