تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
جماعت عالم است به علم خويش و قادر است به قدرت خويش ، اگر خلق او را عالم و قادر گويند وگر نگويند . وصف كردن بندگان او را به عالمى و قادرى حكايت كردن است از صفتى كه آن قايم است به ذات او . و دليل اين سخن آن است كه هركه او را وصف كرد به صفت او صادق آمد . و هركه او را وصف كرد بر خلاف صفت او كاذب آمد . اگر او به صفات خويش موصوف نبودى صادق و كاذب نيامد [ ند ] ى . چون گروهى صادق آمدند از آن آمدند كه گفتند آنچه هست ؛ و گروهى كاذب آمدند از آن آمدند كه گفتند آنچه نيست . [ 70 ب ] و اين سخن كه گفت : « بكل ما وصف به نفسه » . بدانچه وصف كرد خود را اشارت است بدانكه خلق به وصف او راه يافتند از آن يافتند كه او خود را وصف كرد . وگر خدا خود وصف خويش نگفتى كس به وصف او راه نيافتى . اين اصلى است ما را كه اهل سنت و جماعتيم كه خدا را نام ننهيم و وصف نكنيم مگر نامى كه خود را نام دهد و وصف كند . [ و اگر خود را نام ندادى و وصف نكردى كس در دو جهان نام وى نيارستى بردن و كس مر او را به هيچ‌چيز وصف نيارستى كردن ، پس چون خود را نام داد و وصف كرد ، ] خلق گفتهء او را باز گفتند بجز بدانكه خود را نام كرد نيارستند وصف كردن ، و بر گفتهء او نيارستند فزودن و نيارستند كاستن تا بدانند كه خلق او را به حقيقت واصف نيند حاكىاند . و نيز گفته‌اند كز صفات خويش بر خلق چندانى اظهار كرد كه طاقت سماع داشتند . فاما كمال وصف او او داند و بس . وگر آنچه او داند از عظمت و جلال خويش و ديگر صفات بر خلق اظهار كند ، خلق اولين و آخرين نيست گردند . نبينى كه پيغمبر عليه السلام هرچه دانست همه پيدا نكرد ، چنان كه گفت : لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا ، درست شد كه او چيزى دانست كه با امت گفتن مصلحت نبود ، وگر گفتن مصلحت بودى بازنداشتى . و چون شايد كه پيغمبر عليه السلام در صفات حق چيزى داند كه با خلق گفتن مصلحت نباشد اولاتر كه حق تعالى از خود صفتها داند كه با