جماعت عالم است به علم خويش و قادر است به قدرت خويش ، اگر خلق او را عالم و قادر گويند وگر نگويند . وصف كردن بندگان او را به عالمى و قادرى حكايت كردن است از صفتى كه آن قايم است به ذات او .
و دليل اين سخن آن است كه هركه او را وصف كرد به صفت او صادق آمد . و هركه او را وصف كرد بر خلاف صفت او كاذب آمد .
اگر او به صفات خويش موصوف نبودى صادق و كاذب نيامد [ ند ] ى .
چون گروهى صادق آمدند از آن آمدند كه گفتند آنچه هست ؛ و گروهى كاذب آمدند از آن آمدند كه گفتند آنچه نيست . [ 70 ب ] و اين سخن كه گفت : « بكل ما وصف به نفسه » . بدانچه وصف كرد خود را اشارت است بدانكه خلق به وصف او راه يافتند از آن يافتند كه او خود را وصف كرد . وگر خدا خود وصف خويش نگفتى كس به وصف او راه نيافتى . اين اصلى است ما را كه اهل سنت و جماعتيم كه خدا را نام ننهيم و وصف نكنيم مگر نامى كه خود را نام دهد و وصف كند .
[ و اگر خود را نام ندادى و وصف نكردى كس در دو جهان نام وى نيارستى بردن و كس مر او را به هيچچيز وصف نيارستى كردن ، پس چون خود را نام داد و وصف كرد ، ] خلق گفتهء او را باز گفتند بجز بدانكه خود را نام كرد نيارستند وصف كردن ، و بر گفتهء او نيارستند فزودن و نيارستند كاستن تا بدانند كه خلق او را به حقيقت واصف نيند حاكىاند .
و نيز گفتهاند كز صفات خويش بر خلق چندانى اظهار كرد كه طاقت سماع داشتند . فاما كمال وصف او او داند و بس . وگر آنچه او داند از عظمت و جلال خويش و ديگر صفات بر خلق اظهار كند ، خلق اولين و آخرين نيست گردند . نبينى كه پيغمبر عليه السلام هرچه دانست همه پيدا نكرد ، چنان كه گفت : لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا ، درست شد كه او چيزى دانست كه با امت گفتن مصلحت نبود ، وگر گفتن مصلحت بودى بازنداشتى . و چون شايد كه پيغمبر عليه السلام در صفات حق چيزى داند كه با خلق گفتن مصلحت نباشد اولاتر كه حق تعالى از خود صفتها داند كه با
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: محمد روشن
ص٢٦٢