تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
و بهشت و دوزخ همچنين ، و او را مايه به كار نيامد . ديگر فرق آن است كه هرچه مخلوقان در جوهرى كار كنند آن جوهر را از اصل خويش بنتوانند گردانيدن چنان كه دروگر از چوب تخت كند هم چوب است ، و بافنده از ريسمان كرباس بافد هم ريسمان است ، و رويگر از مس آفتابه كند هم مس است ، و آنچه بدين ماند . و چون خداى تعالى در جوهرى كارى كند آن جوهر را از جوهريت خود ببرد و رنگى دگر گرداند ، چنان كه نطفه را علقه كند تا از نطفگى در او هيچ‌چيز نماند ؛ و علقه را مضغه كند و از علقگى هيچ‌چيز بنماند ، و مضغه را عظام كند ، و از مضغگى هيچ‌چيز در او بنماند ؛ و فرشتگان را از نور بيافريند و از نورى هيچ‌چيز بنماند . و جن را از نار آفريد و از نارى هيچ بنماند ؛ و آدم را عليه السلام از خاك آفريد گوشت گشت وز خاكى هيچ با او بنماند ؛ و حوا را از استخوان آفريد ؛ و عيسى را صلوات الله از باد آفريد ؛ و ثعبان را از عصاى موسى آفريد ؛ و ناقه را از سنگ آفريد وز سنگى با او هيچ بنماند . و ديگر جانوران را از نر و ماده آفريد ، و آنگه كه ايشان را مىآفريد از جوهرى اصل آن جوهر تباه كرد و جوهرى نو پديد آورد تا خلق بدانند كه كرد و صنع حق را مايه به كار نيايد . و سيم فرق آن است كه همه فاعلان فعل به آلت كنند چنان كه درزى به سوزن و مقراض ، و دروگر به تيشه ، و آهنگر به خايسك و آنچه بدين ماند ، و فعل حق را آلت به كار نيايد . و چهارم فرق آن است كه هر فعلى كه مخلوقان كنند فاعل و مفعول در يك مكان بايند چون مفعول از فاعل غايب شود ، فاعل از كار بازماند . و خدا از عرش تا ثرى هزاران هزار كار به ساعتى بكند در هزار هزار مكان و او در هيچ مكان نه . و پنجم فرق آن است كه هر فاعلى كه فعلى كند فعل او را مدت و زمان بايد . اگر روزگار نيابد از كار بازماند و خدا را مدت و زمان نبايد . همى چندان بس بود كه گويد : كن ، هنوز كاف به نون نپيوسته باشد كه آن كار تمام گشته باشد . چنان كه گفت : انما [ قولنا ] لشىء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون ، و جاى ديگر گفت :