تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
مىشايد كه وقتى نباشم ، و شايد كه وقتى بود كه من نبودم . اگر بر قديم اين صفت روا بود قديم نبود . بايد كه به هروقت كه به اوليت بر او نشان كنى ، پيش از آن اول بود تا قديمى درست شود . [ و به هر وقتى كه بر وى به آخريت نشان كنى از پس آن آخر بود تا باقى درست شود . ] باز گفت : « اول » . معنى اوليت بارى نه آغاز است . چون اوليت محدثات . لكن بدان معنى اول است كه ازل همه ازلها است ، كه همه اولها را اول او نهد . و آفريدگار را اول محال بود كه او را اول بود . و همه آخرها را آخر او آرد . و محال بود كه آرندهء آخر را آخر بود . بدان معنى كه ياد كرديم كه فاعل او است و اول و آخر همه فعل او است ، او بود و فعل نبود ، بدين معنى اول است . او بماند و مفعولات نيست كند . بدين معنى آخر است . اول كان قبل كل فعل و آخر يبقى بعد كل موجود . باز گفت : « إله » . و اندر معنى إله سخن بسيار است . بعضى گفته‌اند [ 66 الف ] كه نام إله نامى است نامشتق ، از هيچ معنى دليل مىكند بر كمال و عظمت و هيبت حق . و اين قول محمد بن الحسن است رحمة الله عليه و آن خليل و سيبويه . و جماعتى از مردمان لغت گفتند و از آن بزرگتر است كه نام او از چيزى مشتق باشد . و گروهى گفته‌اند إله اصل او از تاله است ، و تاله تعبد بود . مستحق عبادت او است كز عدم به وجود او آرد به قدرت ؛ چون موجود كرد بپرورد به نعمت . و چون طاعت آرند با تقصير بپذيرد به فضل و منت ؛ و چون جفا كنند عذر قبول كند و بيامرزد به رحمت ؛ و چون حاجت خواهند روا كند ، و هرچه گويند همه شنود ، و هرچه كنند همه بيند ، و هرچه انديشند همه داند . مستحق عبادت كسى باشد كه صفت او چنين باشد . و گروهى گفته‌اند : إله از إله ياله گرفته‌اند يا از إله ياله ؛ فعل يفعل و فعل يفعل هر دو لغت است . و معنى إله اقام بود . عرب گويند الهنا بمقام كذا اى اقمنا به . اگر اشتقاق إله از اين معنى بود خود را إله بدان گفت كه او بر يك صفت است . نه بر ذات او تغير روا نه